پیدا شدن اجساد اعضای خانوادهای که ناپدید شدنشان به پلیس گزارش شده بود، پرده از جنایتی هولناک برداشت که حل آن هنوز برای من، به عنوان کسی که در دادسرای جنایی تهران خدمت میکرد، شگفتانگیز است.
چند سال پیش پروندهای به من ارجاع شد درباره ناپدید شدن یک خانواده سه نفره؛ پدر، مادر و پسر ۱۱ سالهشان. بستگان آنها به دلیل غیبت چند روزه نگران شده و برای پیگیری به کلانتری و دادسرا مراجعه کرده بودند. گزارش اولیه هیچ سرنخ خاصی ارائه نمیداد و هیچ رد و نشانهای دیده نمیشد.
روزی که از محل کار به خانه میرفتم، ناخواسته به خیابانی رسیدم که خانه این خانواده در آن قرار داشت. با اینکه شکایت آدمربایی مطرح شده بود، اما هیچ نشانهای مبنی بر آدمربایی وجود نداشت؛ نه تماسی برای درخواست پول شده بود و نه خانواده آنها از نظر مالی در وضعیت مناسبی بودند. حدسم این بود که آدمربایی اتفاق نیفتاده است.
تصمیم گرفتم که حالا که اینجا هستم، به خانه آنها سر بزنم. موضوع را به رئیس کلانتری منطقه اطلاع دادم و با هم به خانه هرمز، مرد خانواده، رفتیم. اولین کسی که وارد خانه شد من بودم. در همان لحظات اول، کفشهای اعضای خانواده را پشت در دیدم که احتمال دادم همه چیز داخل خانه است.
کشف اجساد اعضای خانواده در خانهای مرتب و تمیز
داخل که شدم، سمت چپ اتاقخوابی بود و راهرویی که به حیاط باز میشد. آن طرف راهرو نیز اتاقخوابی دیگر بود. هیچ چیز غیرعادی در خانه دیده نمیشد؛ همه جا تمیز و مرتب بود.
ابتدا وارد اتاق سمت چپ شدم. با باز کردن در، بوی نامطبوعی به مشامم رسید. ناخودآگاه به سمت کمد دیواری رفتم و در را باز کردم؛ فقط لباس بود. شروع به کنار زدن لباسها کردم که ناگهان دست یک انسان از میان لباسها بیرون افتاد. وحشت کردم، اما کمی آرام شدم و دوباره به جستجو ادامه دادم. این بار پای مردی را دیدم که در حال فساد نعشی بود و علت بوی تعفن مشخص شد.
مأموران جسد مرد جوان را از کمد بیرون آوردند و با مقایسه عکس هرمز، متوجه شدیم جسد متعلق به اوست. حالا باید زن و پسرش را پیدا میکردیم. با جستجو در اتاقها، اجساد مادر و پسر ۱۱ سالهشان را که ماهرانه داخل پتو پیچیده شده بود، کشف کردیم.
سرنخی که از مرد همسایه به دست آمد
راز ناپدید شدن هرمز و خانوادهاش برملا شده بود اما معمای اصلی این بود که چه کسی این قتل خانوادگی را انجام داده است. در حالی که از پنجره به خیابان نگاه میکردم، جمعیتی را دیدم که با شنیدن خبر کشف اجساد در مقابل خانه جمع شده بودند و هر کس حرفی میزد. از مأموران کلانتری خواستم به میان مردم بروند و اطلاعاتی که همسایهها داشتند را جمعآوری کنند و اجازه دهند که به راحتی حرف بزنند.
هر سه نفر با ضربات چاقو به قتل رسیده بودند. در جنایتهایی که در خانه اتفاق میافتد، معمولاً از آشپزخانه میتوان سرنخهای خوبی به دست آورد، به همین دلیل وارد آشپزخانه شدم و به دقت آن را بررسی کردم. جعبه شیرینی و وسایل پذیرایی آنجا بود که نشان میداد در شب حادثه مهمان داشتهاند و سالم بودن در ورودی این احتمال را تأیید میکرد.
اکنون باید آن مهمان را پیدا و شناسایی میکردیم چرا که احتمال داشت سرنخهای زیادی برای حل این معما داشته باشد. در حال تحقیق بودیم که مأمور جوانی آمد و گفت: «جناب بازپرس، یکی از همسایهها اطلاعاتی دارد.»
به او گفتم اجازه دهد مرد همسایه وارد شود. مرد همسایه گفت: چند شب قبل به طور اتفاقی دیدم مردی قویهیکل و چهارشانه، با بلوز چهارخانه قهوهای و شلوار قهوهای و موی جلوی سر ریخته، از خانه هرمز بیرون آمد. من از طبقه بالا میآمدم و نتوانستم چهرهاش را خوب ببینم چون خیلی سریع راه میرفت و نتوانستم به او برسم.
دختر همسایه پلیس را به سمت ناپدریاش برد
با توجه به گفتههای مرد همسایه، ما تصویر کلی از قاتل احتمالی داشتیم. به مأموران دستور دادم بررسی کنند که آیا فردی با این مشخصات در ساختمان ساکن است یا خیر.
در حین تحقیقات از همسایهها، دختری ۱۶ ساله با شک و ترس نزد من آمد و گفت: «مشخصاتی که گفتید شبیه پدرخوانده من است. اما آن شب او با نیسانش بار به چالوس برده بود و اصلاً تهران نبود.»
ماجرای خفتگیری در جاده چالوس
با وجود تناقض میان حرفهای دختر نوجوان و مرد همسایه، از دختر خواستم پدرخواندهاش را به ما معرفی کند. دختر گفت: «او همینجاست، بیایید به شما نشان میدهم.»
به دنبال دختر به میان جمعیت رفتیم و با مردی بلندقد و چهارشانه روبرو شدیم که موهایش کم پشت بود و انگشت زخمیاش را با باند بسته بود.
اولین سؤالم این بود که: «دستت چه شده؟» او پاسخ داد: «در راه بازگشت از جاده چالوس که بار برده بودم، زن و مرد جوانی را مسافر سوار کردم که در بین راه خواستند ماشین و وسایل باارزشم را بدزدند. درگیر شدم و با چاقویشان دستم زخمی شد.»
صحبتهای او پر از تناقض بود و مشخص بود حقیقت را نمیگوید. بررسیهای میدانی نشان داد خسرو در چند روز گذشته اصلاً به چالوس نرفته است.
روبروی او نشستم و گفتم: «نه مسافرت رفتی و نه گرفتار خفتگیری شدی، بهتر است حقیقت را بگویی.»
خسرو سکوت کرد؛ معلوم بود در درونش در حال مبارزه است. میدانست که پنهانکاری فایدهای ندارد اما اتهام قتل نیز فشار بزرگی بود.
به همسرش علاقهمند شده بودم
سرانجام خسرو به حرف آمد و گفت: «مدتی بود که به همسر هرمز علاقهمند شده بودم. به بهانههای مختلف سر راهش سبز میشدم تا اعتمادش را جلب کنم. شب حادثه، دور از چشم همسرم و همسایهها با یک جعبه شیرینی به مقابل خانهاش رفتم. میدانستم شوهرش خانه نیست. وقتی در را باز کرد و مرا دید تعجب کرد. گفتم میخواهم موضوعی را به او بگویم.
پسرشان خوابیده بود و زن جوان که چارهای جز دعوت من به خانه نداشت، قبول کرد. وارد خانه شدم و هنوز وسایل پذیرایی آورده نشده بود که هرمز، شوهرش، وارد خانه شد. او از دیدن من متعجب شد و فرنوش سعی کرد با سخنان نامنسجم ماجرا را توضیح دهد اما هرمز چیزی نمیشنید.
در این میان پسرشان از خواب بیدار شد و وسط دعوا آمد. با چاقویی که داشتم ضربهای زدم که به پسر خورد و او خونین افتاد. هرمز و فرنوش به سمت من آمدند و من ابتدا فرنوش را زدم و سپس هرمز را. چون وقت داشتم، اجساد را به اتاق بردم؛ جسد هرمز را داخل کمد و اجساد مادر و پسر را داخل رختخوابها گذاشتم.»
خونها را با دقت پاک کردم و خانه را تمیز کردم. وقتی بیرون آمدم مراقب بودم کسی مرا نبیند و فکر میکردم هیچ رد و اثری از خود باقی نگذاشتهام که راز قتلها فاش شود. غافل از اینکه خدا اجازه نمیدهد خون بیگناهی پایمال شود.
همان شب، متهم به سه جنایت اعتراف و بازسازی صحنه قتلها را انجام داد. در راه بازگشت به خانه به مسیر روز فکر میکردم؛ چطور خدا مسیر کشف این حقیقت را برای ما هموار کرد. گفتههای همسایهها، اظهارات دختر نوجوان، جعبه شیرینی دستنخورده در آشپزخانه و … همه پازلها کنار هم قرار گرفتند تا راز این قتلعام فاش شود و خون بیگناه هدر نرود.
بر اساس خاطرهای از سپیدنامه، قاضی سابق دادسرای امور جنایی تهران
