6عصر ؛ نهال موسوی – دیروز شاهد یکی از نمایشهای تکراری فضای مجازی بودیم: بهمن بابازاده با انتشار ویدئویی ادعا کرد که مرتضوی بهصورت مخفیانه به ایران بازگشته است، و چند ساعت بعد مرتضوی در ویدئویی دیگر این ادعا را دروغ محض خواند، سپس بابازاده وعده داد که ساعت ۲۱ «سند را منتشر خواهد کرد».
اما پرده سوم این ماجرا بسیار ضعیف و بیمایه از کار درآمد؛ بهجای ارائه سندی درباره رفتوآمد مرتضوی و خانه نیاوران و مسائل مرتبط، تنها چند فایل صوتی از گفتگوی معمولی و بیارتباط برای مخاطبان منتشر شد، بدون هیچ اشارهای به ایران یا موضوع بازگشت.
بهمن بابازاده که اعتبار خبری خود را بر اساس همان وعده بنا کرده بود، سرانجام «سند» را منتشر کرد. نتیجه چه بود؟ چند فایل صوتی از گفتگوی تلفنی بیژن مرتضوی با فردی ناشناس، که در آن مرتضوی فقط آرزوی همکاری خوب میکند.
در این فایلها نه اسمی از ایران آمده، نه اشارهای به بازگشت شده، نه تصویری ارائه شده و هیچ چیز دیگری که کوچکترین ارتباطی با ادعای اصلی داشته باشد، دیده نمیشود. کلی زحمت کشیده شد اما حاصل آن فقط یک موش بسیار کوچک و بیاهمیت بود که حتی شبیه موش هم نبود.
در عصر هوش مصنوعی، یک فایل صوتی به تنهایی «سند» محسوب نمیشود، چرا که امروزه با ابزارهای گوناگون میتوان هزاران نمونه صدای مشابه ساخت و جعلی را تولید کرد.
مسئله در اینجا دیگر درباره درست یا نادرست بودن خبر نیست، بلکه درباره ساختار یک فریب است. کسی که ادعا دارد «اسناد رفتوآمد» دارد و در عوض یک گفتگوی کاملاً بیربط را به عنوان مدرک ارائه میدهد، در حقیقت به هوش مخاطب توهین میکند.
او حساب کرده بود که هیجان شمارش معکوس تا ساعت ۲۱ و سروصدای «افشاگری» جای خالی محتوا را پر کند.
این دقیقاً همان بازی شارلاتانگونهای است که باید بدون پردهپوشی نامش را گفت: نه اشتباه، نه عجله در تحقیق، بلکه یک محاسبه آگاهانه از طرف کسی که میداند دروغ اگر با اجرای خوب همراه باشد، میتواند بخشی از مخاطبان را با خود همراه کند، حتی زمانی که مدرک نهایی هیچ چیز را اثبات نمیکند.

اما آن پرسش همیشگی که در زیر هر یادداشت انتقادی از این دست پنهان است: در شرایط گرانی دلار و تورم سرسامآور، چرا باید وقت صرف دعوای یک مدعی خبرنگاری با یک خواننده کنیم؟
این سوال، هرچند ممکن است با حسن نیت مطرح شود، بر پایه یک سوءتفاهم استوار است: انگار صداقت رسانهای یک موضوع لوکس است که فقط در روزهای ثبات اقتصادی اهمیت دارد.
در حالی که عکس این حقیقت است. جامعهای که در بحران اقتصادی به سر میبرد، بیش از هر زمان دیگری به منابع خبری قابل اعتماد نیازمند است، نه کمتر.
وقتی نهادها و رسانههای رسمی مانند صداوسیما نیز از اعتبار افتادهاند، مخاطب ناچار است به همین فضای مجازی و همین افراد مراجعه کند. اگر در همین فضا هم دروغ بدون پاسخ بماند، آخرین سنگرهای اعتماد عمومی نیز فرو خواهد ریخت.
مسئله اصلی من در وهله اول شخص بهمن بابازاده و امثال او نیست، بلکه الگویی است که او نمایندگی میکند؛ الگویی که در آن ادعا کردن هزینه ندارد و اثبات نکردن هم هزینهای به دنبال ندارد.
کسی وعده میدهد، جمعیتی را پای صفحهاش مینشاند، سپس چیزی بیربط ارائه میدهد و روز بعد سراغ ادعای بعدی میرود، بدون اینکه کسی از او بپرسد «راستی، آن سند رفتوآمد چه شد؟»
تا وقتی این پرسشگری وجود نداشته باشد، این چرخه بیپایان خواهد بود و طرف دیگر ماجرا فرقی نمیکند مرتضوی باشد یا هر خواننده، بازیگر یا چهره دیگری. اگر امروز به خاطر اینکه «طرف داستان» برایمان جذاب نیست، سکوت کنیم، فردا کسی دیگر با همین روش درباره موضوعی که واقعاً برایمان اهمیت دارد، همین بازی را تکرار خواهد کرد.
پس اجازه دهید صریح باشیم: دیشب، ساعت ۲۱، بابازاده نه سندی ارائه کرد و نه چیزی را اثبات نمود، تنها یک چیز را روشن کرد و آن میزان بیپروایی در دادن وعدههای تهی بود. چه رویکرد آشنایی!
پرسشگری درباره چنین رویکردی ربطی به قیمت دلار ندارد؛ بلکه به این موضوع وابسته است که چه نوع فضای رسانهای میخواهیم برای خود بسازیم.
