حاجی بازاری رانتی؛ شخصیت منفی محبوب نمایش خانگی و نماد عدالت نمایشی
حاجی بازاری رانتی؛ شخصیت منفی محبوب نمایش خانگی و نماد عدالت نمایشی



6عصر ؛ موحد منتقم – در سریال‌های نمایش خانگی امروزی، یک تیپ شخصیتی جدید بارها و بارها دیده می‌شود؛ آن‌قدر که می‌توان برایش شناسنامه‌ای صادر کرد: حاج‌آقایی بازاری که پولدار، بانفوذ و مذهبی است، همواره ذکر و تسبیح به دست دارد و روابطی گسترده از بازار گرفته تا وزارتخانه دارد؛ کسی که تماس تلفنی‌اش برای خیلی‌ها از نامه رسمی معتبرتر است و همیشه چند نفر از مقامات بالاتر او را می‌شناسند. اگر لازم باشد، یک امضا را فراهم می‌کند، اگر لازم باشد، مجوزی صادر می‌کند. به علاوه، معمولاً یک ویژگی دیگر هم در کنار این مجموعه هست: زن صیغه‌ای.
 
این شخصیت نه تنها برای پیشبرد داستان وارد می‌شود؛ بلکه میان‌بُری مطمئن برای ایجاد جنجال و جذب مخاطب است. کافی است حاجیِ پولدار و بانفوذ با چند تماس تلفنی، چند ارتباط مشکوک و چند کنایه آشنا وارد قصه شود تا کنجکاوی تماشاگر افزایش یابد. شخصیتی که همزمان قرار است خشم و حسرت ایجاد کند و مخاطب را پای سریال نگه دارد؛ و در قسمت‌های پایانی، با سقوطش، همان مخاطب را با لذت تماشای «مکافات» بدرقه کند.
 
این شخصیت در شروع داستان معمولاً شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسد. پول دارد، قدرت دارد، نیرو دارد و مهم‌تر از همه ارتباطات گسترده. اما نویسنده به خوبی می‌داند که قرار نیست این حاجی بازاری ریاکار تا انتها خوشبخت بماند.
 
در قسمت‌های پایانی ناگهان همه چیز از زیر پایش خارج می‌شود؛ پول‌ها از دست می‌روند، نیروهایش پشتش را خالی می‌کنند، خانواده‌اش متلاشی می‌شود، آبرویش از بین می‌رود و او در بهترین حالت، تنها با یک خانه خالی و چهره‌ای شکست‌خورده باقی می‌ماند. انگار فیلمنامه‌نویس نشسته و همه حساب‌ها را یکجا تسویه کرده باشد.
 
تماشاگر در نهایت نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید: «دیدی؟ آخرش به خاک سیاه نشست.»
 
حاجی بازاری رانتی ؛ شخصیت منفیِ محبوب نمایش خانگی و عدالت نمایشی
 
اما شاید دقیقاً همین‌جا باید کمی تأمل کنیم. چون این پایان‌بندی، هرچند برای درام جذاب است، یک پیام فرعی نیز به همراه دارد: خیالتان راحت؛ اگر کسی سال‌ها با پول، نفوذ و رانت بالا آمده باشد، بالاخره جایی چوبش را می‌خورد. لازم نیست نگران باشید، دنیا خودش حسابش را می‌رسد.
 
این همان چیزی است که می‌توان آن را «عدالت نمایشی» نامید. در دنیای واقعی، فرد قدرتمند لزوماً در پایان، با موهای ژولیده گوشه خیابان نمی‌نشیند. ممکن است اصلاً پایان یا مجازات نداشته باشد. ممکن است هیچ پرونده‌ای تشکیل نشود، هیچ امضایی پس گرفته نشود، هیچ رفاقتی به دشمنی تبدیل نشود و ثروتی که طی سال‌ها جمع شده، یک‌شبه از بین نرود.
 
اما در سریال‌ها همه چیز باید حساب و کتاب داشته باشد. مخاطب باید در پایان حس کند که جهان هنوز منظم است؛ بدها مجازات می‌شوند و خوب‌ها حقشان را می‌گیرند. این همان قرارداد نانوشته‌ای است که قصه با تماشاگر بسته است.
 
جالب می‌شود وقتی این الگو بارها تکرار می‌شود. پیام نهایی ظاهراً اخلاقی است: «حسرت زندگی این‌ها را نخورید.»
 
اما برداشت دومی هم ممکن است وجود داشته باشد: «نگران نباشید، این‌ها بالاخره تاوانش را پس می‌دهند.» و این دو جمله، با وجود شباهت ظاهری، تفاوت مهمی دارند.
 
اولی می‌گوید ثروت و قدرت لزوماً خوشبختی نمی‌آورد. دومی می‌تواند این تصور را بی‌آنکه بخواهد ایجاد کند که بی‌عدالتی خود به خود اصلاح می‌شود.
 
در اینجاست که سرگرمی می‌تواند تبدیل به نوعی سوپاپ اطمینان اجتماعی شود؛ نه لزوماً به این معنا که کسی پشت پرده گفته باشد: «این سریال را بسازید تا مردم آرام شوند.» چنین ادعایی بدون سند بیشتر شبیه توهم توطئه است تا نقد رسانه‌ای. اما برای ایجاد چنین تأثیری، نیازی به سفارش مستقیم نیست.
 
کافی است بارها همان الگو تکرار شود: مردی با سرمایه‌های کلان، ارتباطات مشکوک، نفوذ در دستگاه‌ها و سبک زندگی‌ای که برای مخاطب یادآور رانت و تبعیض است وارد قصه شود؛ چند قسمت با خیال آسوده قدرت‌نمایی کند، هرچه خواست انجام دهد و در نهایت سقوط کند، به‌گونه‌ای که مخاطب احساس کند حساب دنیا با او صاف شده است.
 
حاجی بازاری رانتی ؛ شخصیت منفیِ محبوب نمایش خانگی و عدالت نمایشی
 
به این ترتیب، خشم اجتماعی به جای آنکه به پرسشی واقعی تبدیل شود، به رضایت داستانی بدل می‌گردد. مخاطب عصبانی است و سریال دقیقاً همان چیزی را به او می‌دهد که انتظار دارد: یک مقصر آشنا و مجازاتی دیدنی. حاجی ریاکار و رانت‌خوار زمین می‌خورد، پولش از دست می‌رود، خانواده‌اش متلاشی می‌شود و تماشاگر با حس شیرین «حقش بود» پای صفحه می‌ایستد.
 
اما سوپاپ اطمینان دقیقاً همین‌جاست؛ فشار خشم تخلیه می‌شود، بدون آنکه الزاماً در واقعیت تغییری صورت گیرد. حتی حسرت هم به همین شکل مدیریت می‌شود.
 
چند قسمت زندگی اشرافی، نفوذ و ثروت او را می‌بینیم و می‌پرسیم: «این‌ها چطور به اینجا رسیدند؟» اما پیش از آنکه سؤال جدی شکل بگیرد، فیلمنامه پاسخ ساده‌ای می‌دهد: نگران نباش، آخرش به خاک سیاه می‌نشیند.
 
در چنین روایت‌هایی، عدالت دیگر مطالبه‌ای اجتماعی نیست؛ بلکه تنها یک سکانس پایانی است. چیزی که باید تماشا کنیم، نه چیزی که درباره‌اش سؤال کنیم. شاید به همین دلیل است که این تیپ شخصیتی هم برای سریال جذاب است و هم برای مخاطب آشنا؛ هم جنجال می‌آفریند، هم خشم تولید می‌کند، هم حس انتقام را ارضا می‌کند و در نهایت با سقوط باشکوهش خیال همه را راحت می‌کند.
 
در حالی که مسئله واقعی شاید دقیقاً همان جایی باشد که سریال تمام می‌شود. چه شد که چنین ثروتی شکل گرفت؟ چه سازوکاری چنین ارتباطاتی ایجاد کرد؟ چه کسی نظارت نکرد؟ چه کسی سود برد؟ چه کسی هزینه داد؟ آیا همه چیز واقعاً با سقوط یک فرد حل شده است؟
 
داستان معمولاً علاقه‌ای به این پرسش‌ها ندارد چون پاسخ دادن به آن‌ها دیگر یک درام ساده نیست؛ بلکه وارد حوزه ساختار، اقتصاد، سیاست، قانون و مسئولیت اجتماعی می‌شود. تازه ممکن است آن‌قدر به واقعیت نزدیک شود که دردسرساز شود؛ مثلاً به حاشیه، جنجال و حتی توقیف سریال منجر شود. پس بهتر است حاجی بازاری ریاکار و بانفوذ را در قسمت آخر زمین بزنیم و همه چیز را همان‌جا تمام کنیم.
 
شاید ماجرا ساده‌تر باشد و نویسنده فقط بخواهد قصه‌ای جذاب بسازد، شخصیتی منفی داشته باشد و در پایان تماشاگر را راضی کند که آدم بد به سزای اعمالش رسید.
 
اما اگر این شخصیت آن‌قدر تکرار شود که هر حاجی بانفوذ، هر بازاری متصل به قدرت و هر مردی که عکس با چند مقام دارد، در پایان حتماً ورشکسته و بدبخت شود، باید از خود سازندگان سریال‌ها پرسید: نکند دارید برای مخاطب نسخه‌ای داستانی از «خیالت راحت» می‌سازید؟
 
خیالت راحت؛ آن‌هایی که همه چیز دارند، خوشبخت نیستند.
خیالت راحت؛ آن‌هایی که بالا رفته‌اند، پایین می‌آیند.
خیالت راحت؛ آن‌هایی که امروز می‌برند، فردا می‌بازند.
 
و شاید مهم‌تر از همه:
خیالت راحت؛ لازم نیست خیلی درباره اینکه چطور بالا رفتند سؤال کنی. اینجا یک معامله ساده صورت می‌گیرد: مخاطب خشمش را می‌آورد و سریال به او انتقام می‌دهد، انتقامی که در دنیای واقعی شاید دست‌نیافتنی باشد اما روی صفحه نمایش تنها به چند سکانس نیاز دارد. در این حالت، سرگرمی می‌تواند خشم را از یک پرسش اجتماعی به هیجان مصرفی تبدیل کند: عصبانی شو، تماشا کن، از سقوطش لذت ببر و آرام شو؛ انگار فقط سوال‌های واقعی هستند که هنوز پشت صحنه منتظر اجازه پخش مانده‌اند.