سیدعلی صالحی با اشاره به بمباران مدرسه شجره طیبه میناب میگوید: با چه جرأتی بچههای ما را زدند؟ تا ابد گر میگیرم.
سیدعلی صالحی، شاعر با سابقه و پیشکسوت، در گفتوگو با ایسنا از خاطرات زندگی خود سخن گفت؛ از دوران کودکیاش، مهاجرت از مسجدسلیمان به تهران، سالها فعالیت شاعرانه و تجربه تلخ جنگ.
او در بخشی از گفتگو درباره مواجههاش با جنگهایی که علیه ایران رخ دادهاند صحبت کرد. درباره حمله عراق به ایران و آنچه در آن دوران بر او گذشت، گفت: آن زمان وقتی آن هیولای وحشتناک و شیطان صفت، که به نظر من حتی عرب هم نبود، در مرز ایران و خرمشهر کشتار میکرد و حتی گلولهای برای مدافعان ایرانی صرف نمیکرد، آنها را با دست بسته به رودخانه میانداخت.
من که خوزستانی بودم، اخبار مهم را از خانواده و دوستان دریافت میکردم و میدانستم که دشمن در حال پیشروی است. سریع خود را از اهواز به آبادان رساندم تا خانواده برادرم را نجات دهم. در مسیر، یکی از اقوام که با تراکتور میآمد به من گفت: «علی کجا میروی؟» پاسخ دادم: «فریدون و خانوادهاش.» او گفت: «آنها به مسجدسلیمان رفتهاند، برگرد.» پس به اهواز و سپس مسجدسلیمان بازگشتم. صحنههایی دیدم که تا هزار سال هم زندگی کنم فراموش نمیکنم.
او ادامه داد: یک بار یکی از بمبها در پادگان افتاد؛ من سربازی را دیدم که سر نداشت اما ایستاده بود. ببینید چقدر وحشتناک است. به جای سرش خون فواره میزد.
هنوز از خودم میپرسم چرا باید آن لحظه را در ذهنم فیلمبرداری کنم؟ فقط چند ثانیه بود، میتوانستی جای دیگری را نگاه کنی، اما انگار میدانستم. خون فواره میزد و او سرپا بود، سپس مثل شمعی ذوب شد. این صحنه برایم بسیار آزاردهنده بود و هنوز هم هست. ممکن است هزار بار چنین صحنهای در جنگ هشتساله رخ داده باشد اما من فقط از تجربههای خودم میگویم.

این شاعر پیشکسوت سپس درباره حملات هوایی عراق به ایران گفت: در آن زمان شایعه شده بود که خلبانان عراقی نیستند بلکه مزدوران اروپایی هستند که پول میگیرند، بمباران میکنند و بازمیگردند. من این صحنه را دیدم، شاید هم خلبان عراقی بود.
خانه ما روی بلندی بود. جالب اینکه هرجا بمباران میشد، مردم معمولاً به زیرزمین پناه میبردند، اما به چشم خود دیدم که مردم مسجدسلیمان به پشتبام میرفتند و بعد به هم میگفتند: «آنجا را زدند.»
جنگ برای آنها تبدیل به تفریح شده بود و هیچ ترسی نداشتند. اینطرف و آن طرف زندگی برایشان تفاوتی نداشت. البته منظورم طبقات محروم است. من در حیاط خانه ایستاده بودم و صدای میگ را شنیدم که نزدیک میشد اما دیده نمیشد، چون تپهها و کوهها مانع بودند. آسمان را نگاه کردم و دیدم که پایین آمده است.
همانطور که گفتم خانه ما بلند بود و وقتی جنگنده عبور کرد، سبیلهای زرد خلبان را دیدم. کاملاً بور بود. آن زمان به خودم گفتم نکند راست باشد که غربیها در بمبارانها دخالت داشتند و برای این کار وارد ایران میشدند.
او افزود: سعی کردم بمانم. آن زمان دانشجو بودم و نگران بودم که دانشگاه آغاز شود و اتفاقی بیفتد و من نباشم. به تهران برگشتم اگرچه دلنگران خانواده بودم؛ نه فقط خانواده خودم بلکه کل ایل صالحی در مسجدسلیمان. هر کدام که آسیب میدیدند، انگار خانواده خودم بودند.
با خودم فکر میکردم که برادران و خواهران جوانی دارم که اگر اتفاقی بیفتد، دست والدین را میگیرند و این بارها اتفاق افتاد. وقتی بمب میزدند، پدر و مادرم را به بیرون شهر میبردند و چادر میزدند شاید اوضاع بهتر شود. بمبارانها حتی گربههای شهر را هم مضطرب کرده بود. آنها انسانها را میدیدند و دنبالشان میکردند.
ببینید فاجعه تا کجا پیش رفته است؟ موجودی که روزی دستآموز انسان بود، به هیولایی درنده تبدیل شده و انسانها را تعقیب میکند. یکی از خواهرهای من را گربه تعقیب کرد و مجبور شد چادرش را رها کند و فرار کند.
صالحی تأکید کرد: من هم دلواپس خانواده بودم و هم نگران جنگی که علیه ایران بود؛ جنگ در جنگ را تجربه کردم.

این شاعر درباره بمباران مدرسه شجره طیبه میناب در جنگ چهلروزه و شعری که درباره آن سروده است، گفت: بسیار دردناک بود. من دخترهایم را دیدم که در مدرسه کشته شدند در حالی که دخترهای من الآن سی تا چهل ساله هستند و اینجا نیستند.
به دشمن چه باید گفت؟ چرا کودکان ما را کشتید؟ بیا من را بکش، اگر میتوانی. انسانها کم نیستند. چرا نزدیک به ۲۰۰ کودک را کشتید؟ آیا ممکن است؟ هنوز هم ادامه دارد. مگر رها میکنند؟ هنوز مدتها ادامه خواهد داشت. دختربچهها چه گناهی داشتند؟ اصلاً همه انسانها چه گناهی کردند؟ حتی سربازان. سربازان چه گناهی دارند؟ شما جنایتکارید.
این حرفها را باید به چه کسی گفت؟ شما فرزندان ملت خود را میفرستید برای کشته شدن، بعد چرا آنها را میکشید؟ فقط برای این که فرزندان ما را بکشید.
او در ادامه با بیان این باور که «جنگ دستاورد نهایی شیطان است» افزود: جنگ نتیجه قدرت و حماقت، نتیجه قدرت و دیوانگی است. این دو همیشه با هم همراهاند. قدرت و دیوانگی. در جنگ اخیر خیلی رنج کشیدم. در آن جنگ (جنگ هشتساله) جوان بودم.
عیبی ندارد که بگویم یک بار رفتم و گفتم میخواهم به جنگ بروم. در تهران آگهی زده بودند و داوطلب میخواستند، نزدیک میدان امام حسین. یک آقا مصاحبه کرد و گفت: «با همین سبیلها میخواهی به جنگ بروی؟» گفتم: «چه ربطی دارد؟ سبک زندگی ما این است. کمتر بختیاری را میشناسم که سبیل نداشته باشد. چه کار کنم؟ پدرانمان همه سبیل داشتند. وقتی سبیل نداشته باشی، مسخرهات میکنند. مثلاً اگر ریش نداشته باشی، مؤمنی تو را نقد میکند.»
تصمیم نهاییام این بود که در آشپزخانه کار کنم، سبزی پاک کنم تا وجدانم راحت باشد و بگویم من هم در جبهه هستم، نه در صف مقدم، در صف دوم.

او درباره اینکه در جنگ اخیر بیشتر چه چیزی او را آزرده است، گفت: دخترهایی که زدند و کودکانی که کشتند. اینها بسیار دردناک و بیرحمانه بود. من نوه دارم و نوهام دختر است؛ خودم هم دختر دارم. حتی اگر نگاه آرمانی نداشته باشم، حتی اگر نگاه ملی و دینی نداشته باشم، از نگاه عاطفی که به عنوان یک انسان دارم، چطور ممکن است؟ در هر نقطهای از جهان که باشی باید طرف مظلوم را بگیری، در هر جایگاهی باید از مظلوم دفاع کنی، کسی که دستش بسته است.
صالحی ادامه داد: شاید این ویدئو را دیده باشید؛ فیلم مستندی است که شیری به گوزن ماده حمله میکند اما به بچهاش کاری ندارد. این شگفتانگیز است. میگوییم خوی حیوانی دارد. اما شما با کودکان معصوم این کار را کردید.
آنها با بازی و آرزوهای فراوان در حیاط مدرسه یکدیگر را دنبال میکردند. ما دانشآموز بودیم و یادم است که کمی شیطنت میکردم. چطور در یک لحظه این همه اتفاق افتاد… بِپرم بِپرم بیا سراغ آدمهایی مثل ما.
این حرفها به معنای آن نیست که برخی از چپولهای رادیکال میگویند دارد از جمهوری اسلامی دفاع میکند. به من چه؟ جمهوری اسلامی اگر بگوید الان روز است، نمیشود فقط به خاطر اینکه جمهوری اسلامی گفته بگویم شب است. انتقاد جای خود را دارد و اعتراض ما محفوظ است.
این شاعر همچنین در بخش دیگری از مصاحبه خطاب به دانشآموزان مدرسه میناب گفت: با چه جراتی بچههای ما را زدند؟ تا ابد دارم گر میگیرم. امیدوارم یک روز بتوانم بروم و خاکشان را زیارت کنم.
