6عصر؛ امیر صدرا صیام- برخی تصاویر از دل لحظاتی عادی شروع میشوند، اما به مرور زمان به مفهومی فراتر از قاب اولیه خود دست مییابند؛ از خاطرههای شخصی فراتر رفته، وارد حافظه جمعی میشوند و نهایتاً بر دیوارهای یک شهر جای میگیرند. تصویر محمدرضا شفیعی کدکنی در میان شاگردانش، نمونهای از این نوع عکسهاست: نمایی از یک کلاس درس که به داستانی درباره پیوند استاد و شاگرد، شعر و زندگی، و دانش و تواضع تبدیل میشود.
در این تصویر، شفیعی کدکنی نشسته و شاگردانش به دور او حلقه زدهاند. خبری از فاصلههای رسمی و تشریفات مرسوم نیست و هیچ نشانهای از آن هیبت سرد و فاصلهگذاری میان استاد و دانشجو دیده نمیشود. آنچه به چشم میآید، مرکزیتی است که نه بر اساس ارتفاع صندلی و میز، بلکه از نیروی معرفت و جذابیت سخن شکل گرفته است. استاد در مرکز قاب قرار دارد، اما مفهوم تصویر تنها به او محدود نمیشود؛ دایره شاگردان به همان اندازه اهمیت دارد. این جمع نمایانگر اشتیاق به یادگیری است؛ نسلی که هنوز برای شنیدن، فهمیدن و پای صحبتهای یک معلم نشستن، وقت و حوصله دارد.
هرچند همه چیز در این قاب ساده به نظر میرسد، اما هیچ جزئی بیمعنا نیست. استاد نشسته و شاگردان نزدیک او هستند. صحنهای که ظاهری شبیه هزاران کلاس درس دیگر دارد، اما در باطن به یکی از کهنترین تصاویر فرهنگ ایرانی اشاره میکند: حلقهای که در آن، دانش نه کالایی برای انتقال بلکه تجربهای برای شریک شدن است. در چنین حلقهای، یادگیری صرفاً به حفظ اطلاعات خلاصه نمیشود؛ بلکه تربیت نگاه، گوش و زبان نیز در جریان است.
محمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر نامدار ادبیات فارسی، برای بسیاری تنها یک نام در کتب دانشگاهی نیست. او یکی از چهرههایی است که زندگی حرفهایاش گویای پیوندی عمیق میان پژوهش دقیق، عشق به زبان فارسی و استمرار سنت ادبی ایران است. در روزگاری که دانش گاه در برابر سرعت، مدرکگرایی و نمایشهای رسانهای تحت فشار است، تصویر او در میان شاگردانش معنایی دوچندان پیدا میکند: یادآوری این نکته که آموزش، پیش از هر چیز، یک رابطه انسانی است؛ رابطهای که در آن حضور و توجه استاد میتواند چیزی فراتر از یک درس به شاگرد هدیه دهد.
اما هنگامی که این عکس از فضای محدود کلاس بیرون میآید و به دیوارنگارهای در میدان جهاد تهران بدل میشود، رویدادی مهمتر از بزرگ شدن یک تصویر رخ میدهد. در تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۶، این تصویر استاد به مناسبت روز شعر و ادب فارسی و در پاسداشت بیش از شش دهه تلاش او برای ادبیات فارسی بر دیوارنگاره میدان نصب شد. این عکس دیگر فقط یادگاری شاگردان از کلاس استاد نیست، بلکه به تصویری عمومی تبدیل میشود که هر رهگذر، حتی اگر هرگز در کلاس او حضور نیافته باشد، میتواند در برابرش مکث کند.
دیوارنگارهها معمولاً برای معرفی چهرههایی به شهر طراحی میشوند، چهرههایی که گاهی در هیاهوی روزمره فراموش میگردند. اما اهمیت این تصویر در آن است که به جای نمایش تنها یک چهره، رابطهای را به نمایش میگذارد. شفیعی کدکنی در این قاب، نه به شکل پرترهای رسمی و دور از دسترس، بلکه در میان کسانی دیده میشود که با شوق یادگیری به دور او جمع شدهاند. انگار شهر برای لحظهای به یک کلاس درس تبدیل شده است؛ کلاسی بدون دیوار که هر رهگذر میتواند خود را از حاضران آن بداند.
شاید در این روزگار پرشتاب که تصاویر به سرعت ساخته و مصرف میشوند، باید بیش از هر زمان دیگری قدر چنین عکسهایی را دانست. این تصویر به ما یادآوری میکند که ارزش یک معلم را نه تنها در عناوین و کتابهایش، بلکه در اشتیاق کسانی میتوان دید که میخواهند پای سخنش بنشینند. حلقه شاگردان در واقع تداوم حضور استاد در جهان است، حضوری که فراتر از کلاس میرود و در ذهن و زبان نسلهای بعدی باقی میماند.
در سالروز تولد شفیعی کدکنی، میتوان به این عکس به عنوان هدیهای به فرهنگ ایرانی نگریست. تصویری از دانایی که به جای ایستادن بر فراز دیگران، در میان آنان نشسته است؛ تصویری از استادی که حلقه پیرامونش، بیش از هر قاب و مجسمهای، جایگاه او را به بهترین شکل نشان میدهد.
شاید بهترین بزرگداشت یک معلم همین باشد که تصویرش نه تنها بر دیوار شهر، بلکه در انگیزه آدمها برای خواندن، تفکر و یادگیری باقی بماند. آنچه این عکس را جاودانه میکند، فقط حضور شفیعی کدکنی نیست، بلکه حضور شاگردانی است که به دور او حلقه زدهاند. چرا که استاد، هرچقدر بزرگ باشد، در خلأ معنا پیدا نمیکند. او در نگاه کسانی ادامه مییابد که از او آموختهاند و روزی خود چراغ راه دیگری خواهند شد. اگر خوب بنگریم، این حلقه هنوز بسته نشده است.
