هممیهن: گاهی اوقات انسان باورش نمیشود که برخی اخبار درست باشند. چند بار آنها را در ذهنش مرور میکند، سعی دارد راهی بیابد که خبر حقیقت نداشته باشد، اما واقعیت همان است که شنیدهایم؛ داریوش مهرجویی دیگر در میان ما نیست. مردی که سالها زندگی ما را در قاب فیلم به نمایش گذاشت؛ از آدمهایی که میخندیدند و رنج میدیدند، عاشق میشدند و شکست میخوردند، خودش به شکلی هولناک و ناگهانی از زندگی حذف شد. هنوز هم پذیرفتن این تناقض دشوار است: فیلمسازی که این همه از زندگی گفته بود، چنین تلخ و ناگهانی از میان ما رفت.

از آن روز به بعد، نام مهرجویی تنها یادآور چند فیلم ماندگار نبوده؛ بلکه یادآور زخمی است که بر پیکر فرهنگ این سرزمین نشست. اما شاید تلخترین اتفاق این باشد که او را تنها به خاطر نحوه تلخ رفتنش به یاد آوریم و فراموش کنیم که در طول تمام سالهایی که زندگی کرد، چه میراث ارزشمندی برای ما به جا گذاشت. مهرجویی پیش از آنکه خبر مرگش همه را شوکه کند، بخشی جداییناپذیر از زندگی ما بود؛ بخشی از خاطره جمعی ما، از خندهها و اندوههایمان و از پرسشهایی که هنوز پاسخی برایشان نیافتهایم.
مهرجویی از آن سینماگرانی نبود که صرفاً داستانی تعریف کنند. او استاد بود در این که از دل زندگی روزمره، از یک خانه، یک خانواده، یک رابطه شکستخورده یا حتی یک خنده ساده، به عمق لایههای پنهان جامعه دست پیدا کند. شخصیتهای فیلمهایش همان مردم عادی بودند که هر روز در خیابان میبینیم؛ افرادی با آرزوهای کوچک و بزرگ، با عشقهای ناکام، با غرورهای زخمی و با غمهایی که گاهی پشت شوخی و لبخند پنهان میشوند.
او زندگی را همانگونه که بود به سینما آورد؛ با تمام تلخیها و شیرینیهایش، با تناقضهایش و با واقعیتهایی که همیشه دوستداشتنی نیستند.
اگر از «گاو» عبور کنیم، هنوز هم میتوان در «هامون» بخشی از آشفتگیهای فکری و روحی جامعه ایرانی را دید. «اجارهنشینها» با گذشت سالها همچنان خندهدار است، اما خندهای که گاهی به تلخی میزند؛ درست مثل بسیاری از موقعیتهای زندگی خود ما. «لیلا» نیز داستان عشق و سکوت و فداکاری است؛ روایت افرادی که گاهی زیر بار سنتها و انتظارات جامعه، صدای واقعی خود را گم میکنند.
این فیلمها باقی ماندهاند، چون درباره مسائلی ساخته شدهاند که هنوز از زندگی ما رخت نبستهاند. آدمها تغییر میکنند، زمان میگذرد، خانهها شکل دیگری پیدا میکنند و خیابانها دگرگون میشوند، اما تنهایی، عشق، حسرت، خودخواهی و تمایل به فهمیده شدن همچنان همراه ماست. مهرجویی این موضوعات را به خوبی میشناخت و توانست آنها را به تصویر کشد.
شاید یکی از ویژگیهای برجسته او این بود که شخصیتهایش را رها نمیکرد؛ آنها را به تماشاگر نزدیک میکرد؛ آنقدر نزدیک که گاهی از رفتارشان ناراحت میشدیم، گاهی به آنها میخندیدیم و گاهی ناگهان متوجه میشدیم که در واقع به خودمان نگاه میکنیم. سینمای او آینهای بود که همیشه تصویر دلپذیری نشان نمیداد، اما نمیشد به سادگی از آن چشم پوشید.
مرگ تلخ و ناگهانی داریوش مهرجویی و همسرش، وحیده محمدیفر، در مهرماه ۱۴۰۲، این فقدان را به زخمی عمیق در حافظه فرهنگی ایران بدل کرد. هنوز هم باورش دشوار است که مردی که سالها با تصویر، کلمه و خیال زندگی کرده بود، چنین تلخ و ناگهانی از جهان ما رفته است. گاهی سرنوشت چنان بیرحمانه با انسانها برخورد میکند که ذهن، حتی پس از گذشت زمان، از پذیرفتن واقعیت سر باز میزند.
با این حال، یاد مهرجویی نباید تنها به خاطر شیوه تلخ رفتنش پیوند بخورد. حیف است که زندگی پربار یک هنرمند بزرگ را تنها با آخرین فصل آن به یاد آوریم. او پیش از آنکه قربانی یک حادثه تکاندهنده شود، فیلمسازی بود که بخش مهمی از تاریخ سینمای ایران را رقم زده بود؛ هنرمندی با جهان شخصی، نگاهی مستقل و جسارتی که اجازه میداد به موضوعاتی بپردازد که دیگران شاید از نزدیک شدن به آنها اجتناب میکردند.
البته مهرجویی هم مانند هر هنرمند دیگری کارنامهای بینقص و یکدست نداشت. اما اهمیت یک فیلمساز را نمیتوان تنها با تعداد آثار موفقش سنجید. گاهی اهمیت او در مسیری است که برای دیگران باز میکند، در شیوهای که نگاه تماشاگر را متحول میسازد و در پرسشهایی که پس از پایان فیلم در ذهن مخاطب باقی میماند. از این منظر، مهرجویی یکی از چهرههای تأثیرگذار سینمای ایران بود؛ نامی که نمیتوان از تاریخ این سینما حذف کرد و همچنان ادعا کرد تصویری کامل از آن داریم.
امروز که به سالهای فعالیت او نگاه میکنیم، بیش از هر چیز درک میکنیم که چقدر گفتوگویی میان آثارش و زندگی ما شکل گرفته بود. سینما برای مهرجویی تنها سرگرمی نبود؛ راهی بود برای شناخت انسان و جامعه، برای نزدیک شدن به حقیقت و برای دیدن چیزهایی که در شلوغی زندگی روزمره از دید ما پنهان میمانند.
شاید به همین دلیل است که یاد او با تماشای دوباره فیلمهایش زنده میشود؛ با دیدن دوباره مشحسن، با پرسه زدن در آشفتگیهای هامون و با خندیدن به دعواهای همسایههای «اجارهنشینها». هر بار که به دنیای او بازمیگردیم، نکتهای تازه مییابیم؛ حسی تازه که پیشتر فراموش کرده بودیم یا پرسشی که هنوز جوابی برایش نیافتهایم.
هنرمندان بزرگ را نه تنها به خاطر آنچه ساختهاند، بلکه به خاطر احساسی که در ما بر جای گذاشتهاند، به خاطر لحظههایی که با آثارشان زندگی کردهایم و به خاطر بخشی از وجودمان که در جهان آنها شناختهایم، به یاد میآوریم.
