6عصر؛ فرزانه متین- بازگشت مهران مدیری، یکی از شناختهشدهترین چهرههای کمدی تلویزیون، به جای اینکه نوید یک تحول تازه و مواجهه با مخاطب امروز را بدهد، در پنج قسمت نخست «مرد سههزار چهره» بیشتر شبیه به سفری اجباری به دهه ۸۰ است؛ سریالی که ظاهراً ۱۸ سال از زندگی شخصیت اصلیاش گذشته است اما نه خود مسعود شصتچی تغییر کرده، نه زبان کمدی و نه مناسباتی که بتوانند مخاطب امروزی را بخندانند.
سالهاست که مهران مدیری از روزهای اوجش فاصله گرفته است. در کارنامه اخیر او، چه در سریال، چه سینما و چه آثار کمدی و غیرکمدی نمونههای زیادی دیده میشود که نتوانستهاند خاطرات موفق گذشته را تکرار کنند. حالا پس از حدود ۱۸ سال، مدیری با نامی آشنا بازگشته؛ نامی که برای بخشی از مخاطبان یادآور دورهای خاص در تلویزیون و یکی از محبوبترین شخصیتهای ساخته شده توسط اوست. اما سوال اصلی این است که آیا بازگشت یک شخصیت محبوب بدون بازسازی و تحول آن، میتواند همان تاثیرگذاری سابق را داشته باشد؟
پنج قسمت ابتدایی «مرد سههزار چهره» پاسخ امیدوارکنندهای به این سوال نمیدهند. از منظر واقعبینی امروز، مهران مدیری هم از دوران تحول «جلیلی – جبلی» عبور کرده و شصتچی هم به همان عروسک خیمهشب بازی دوران من درآوردی تبدیل شده که تحولات پنج سال اخیر صدا و سیما را ندیده و رویکردهای انتقادی-اجتماعیاش در نبود بالهای اصلی نویسندگی و غیاب برادران قاسمخانی از دست رفته است.
موفقیت مهران مدیری هرگز نتیجه نبوغ یک نفره او نبود؛ بلکه حاصل تقسیم کاری دقیق بود. برادران قاسمخانی ساختار را میساختند و مدیری اجرا میکرد. با فروپاشی این تقسیم کار، مدیری همزمان نویسنده، کارگردان و بازیگر شده؛ جایگاهی که نه ابزارش را داشت و نه تجربهاش را. «مرد سههزار چهره» نه شکست یک ایده، که افشای توهمی است که یک کمدین میتواند جای یک نظام تولید را بگیرد.
تقسیم کاری که نادیده گرفته شد
واقعیت این است که در اغلب آثار موفق مدیری مانند «پاورچین»، «نقطهچین» و «شبهای برره» نام برادران قاسمخانی به عنوان نویسنده و طراح ساختار حضور داشته است.
فیلمنامههای برادران قاسمخانی اما معمولاً آن چیزی نبود که به عنوان «نویسندگی کمدی» شناخته میشود. آنها شوخی نمینوشتند بلکه موقعیت خلق میکردند و این موقعیتها را از نمونهها و سریالهای خارجی بر اساس مصاحبهها میگرفتند و در بستر صدا و سیمای ایران «ایرانیسازی» میکردند. در واقع فرآیند خلاقانهای اتفاق نمیافتاد اما مدیری و قاسمخانی در فضای انحصاری صدا و سیما برند شدند.
مدیری در این معادله نه صرفاً نویسنده بود و نه فقط کارگردان؛ بلکه یک اپراتور بازیگر بود، تعبیری که دقیقتر از هر عنوان رسمی دیگری نقش او را توصیف میکند. تسلط او بر کمدی آیتمی که ریشه در «ساعت خوش» و تجربه دهه هفتاد داشت، به او این امکان را میداد که یک موقعیت متوسط و مکتوب کپی شده را با ریتم، مکث، نگاه، لحن و زبان بدن به لحظهای خندهدار بدل کند.
مدیری هنوز نتوانسته از گذشته عبور کند
یکی از مهمترین نقدهایی که درباره «مرد سههزار چهره» مطرح است، باورپذیر نبودن شخصیت مسعود شصتچی پس از ۱۸ سال است. نکته عجیب این نیست که مدیری همان شخصیت را دوباره بازی میکند؛ بلکه مسئله این است که تقریباً هیچ تغییر معناداری در این شخصیت دیده نمیشود. همان اکتها، همان لحن، همان زبان بدن و همان الگوهای رفتاری بارها تکرار شدهاند؛ انگار نه ۱۸ سال بلکه چند ماه از آخرین حضور مسعود گذشته است.
در حالی که داستان خود بر گذشت ۱۸ سال تاکید دارد، شخصیت اصلی تقریباً همان آدم سابق است. آیا ممکن است ۱۸ سال از عمر یک انسان سپری شود و در رفتار، نگاه، تجربه و مناسبات اجتماعیاش هیچ نشانی از این زمان باقی نماند؟
این سوال جدیتر میشود وقتی بدانیم مسعود شصتچی قرار است همچنان نماینده همان آدم سادهلوح و گرفتار موقعیتهای عجیب باشد؛ شخصیتی که در گذشته در مواجهه با جامعه و موقعیتهای گوناگون میتوانست برای مخاطب باورپذیر و خندهدار باشد ولی امروز بخش قابل توجهی از این موقعیتها نه باورپذیرند و نه الزاماً خندهدار.
به نظر میرسد انتخاب دوباره مسعود شصتچی برای سازندگان، یک میانبر در شخصیتپردازی بوده است. به جای خلق شخصیت جدید یا بازطراحی شخصیت قدیمی، همان کاراکتری که مخاطب میشناسد، بار دیگر وارد صحنه شده است. بخشی از مخاطبان، به ویژه نسلهای قدیمیتر، مسعود شصتچی را به خوبی میشناسند.
«مرد هزار چهره» و «مرد دوهزار چهره» برای آنها یادآور خاطراتی شیرین است و همین شناخت قبلی میتواند بخشی از بار شخصیتپردازی را از دوش سازندگان بردارد، اما مشکل از جایی شروع میشود که سریال حتی برای مخاطب قدیمی نیز چیز تازهای درباره این شخصیت ندارد.
در مجموعههایی مانند «پایتخت»، سازندگان در هر فصل ویژگیهای تازهای به شخصیتهای قدیمی اضافه کردهاند. پایه شخصیتهایی مانند نقی و ارسطو حفظ شده اما شغل، موقعیت، تجربه و مناسبات تازهای به آنها افزوده شده است. این تغییرات باعث میشود شخصیتها با حفظ هویت اصلی در گذر زمان زنده بمانند. در «مرد سههزار چهره» چنین اتفاقی نیفتاده است.
شصتچی هنوز همان شصتچی است؛ حتی در بعضی موقعیتها سادهلوحتر از گذشته به نظر میرسد. گاهی به دیوار میخورد و الگوهای رفتاری قدیمیاش تکرار میشوند. تنها تغییر قابل توجه، ازدواج او با زنی است که شباهتهایی با خودش دارد؛ زنی ساده، علاقهمند به کار و بایگانی. اما این تغییر به تحول شخصیت منجر نشده و بیشتر شبیه وصلهای به همان شخصیت قدیمی است.
۱۸ سال گذشته اما سریال هنوز در دهه ۸۰ زندگی میکند
مشکل تنها مسعود شصتچی نیست؛ خود کمدی نیز در دهه ۸۰ متوقف مانده است. «مرد سههزار چهره» در پنج قسمت نخست بیشتر متعلق به مناسبات اجتماعی ۱۸ سال قبل است تا جامعه امروز. بسیاری از شوخیها و موقعیتهایی که قرار است خندهدار باشند، به فضای اجتماعی همان دوران تعلق دارند.
مثلاً موقعیتهایی درباره زن و مردی که تازه عقد کردهاند و با ورود فرد سوم به اتاق از هم فاصله میگیرند یا از رفتارهای عاشقانهشان خجالت میکشند، شاید زمانی خندهدار بودهاند ولی امروز بسیاری از مخاطبان چنین موقعیتهایی را نه تنها خندهدار، بلکه غیرواقعی و مصنوعی میبینند.
کمدی باید از دل جامعه و تجربه زیسته مخاطب بیرون بیاید. وقتی مناسبات اجتماعی تغییر کردهاند، شوخیها هم باید تغییر کنند.
سریال نمیتواند در سال ۱۴۰۵ ساخته شود اما طوری رفتار کند که انگار جامعه هنوز در دهه ۸۰ زندگی میکند.
مخاطب امروز در این سریال جایگاهی ندارد
یکی از نقدهای جدی به آثار اخیر مهران مدیری، فاصله گرفتن از نسل جدید مخاطبان است. مسئله این نیست که هر سریال باید برای نوجوان یا جوان ساخته شود بلکه سازنده باید تغییر سلیقه و تجربه مخاطب را درک کند.
حتی مخاطبانی که سنشان به نسل جدید تعلق ندارد، امروز متاثر از فضای رسانهای نوین، سلیقه متفاوتی یافتهاند.
نمونهای مانند حامد همایون نشان میدهد میتوان محصولی با زبان نسل جدید ارائه داد و همزمان بخش قابل توجهی از مخاطبان نسلهای قبلی را جذب کرد. این اتفاق در آثار مهران مدیری و به ویژه «مرد سههزار چهره» دیده نمیشود.
سریال انگار فقط برای کسانی ساخته شده که ۱۸ سال پیش «مرد هزار چهره» را دیدهاند. این همان جایی است که نوستالژی به شمشیر دو لبه تبدیل میشود.
نوستالژی؛ موتور محرک یا عصای دست سریال؟
نوستالژی میتواند مخاطب را پای یک اثر بنشاند اما نمیتواند جایگزین ایده و خلاقیت شود. «مرد سههزار چهره» در پنج قسمت اول بسیار روی خاطره مخاطب از «مرد هزار چهره» حساب باز کرده است؛ خاطرهای از دورانی که برای خیلیها بیدغدغهتر و متفاوتتر بود.
مخاطب امروز تغییر کرده، جامعه تغییر کرده، رسانه تغییر کرده و مهمتر از همه، تجربه زیسته مردم تغییر کرده است.
«مرد سههزار چهره» اما ظاهراً هنوز این تغییر را جدی نگرفته است.
مهران مدیری امروز با مسعود شصتچی ۱۸ سال قبل فاصله دارد
مسئله دیگری که در تحلیل شخصیت مسعود شصتچی نمیتوان نادیده گرفت، فاصله میان تصویری است که امروز مهران مدیری از خود ساخته و تصویری که ۱۸ سال پیش داشت.
در این سالها مدیری در برنامهها و مصاحبههای متعدد حضور داشته و نظرات گوناگونی بیان کرده است. تصویری که امروز بخشی از مخاطبان از او دارند، تصویری از هنرمندی است که فاصله بیشتری با جامعه پیرامون خود پیدا کرده.
این موضوع حتی بر نحوه نگاه مخاطب به بازی او تاثیر میگذارد.
وقتی بازیگری با تصویری که امروز از خود دارد دوباره وارد کالبد شخصیتی مثل مسعود شصتچی میشود، مخاطب ناخودآگاه فاصله میان بازیگر و شخصیت را میبیند. همان اکت، همان لحن و همان زبان بدن لزوماً همان شخصیت سابق را تولید نمیکند چون بازیگر و جامعهای که قرار است شخصیت در آن باورپذیر باشد، تغییر کردهاند.
سوال بزرگ این است: آیا خود مهران مدیری هنوز مسعود شصتچی را باور دارد؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان از بیرون داد اما آنچه روی پرده دیده میشود، این فاصله را برای مخاطب قابل لمس میکند.
ازدواجی که قرار بود شخصیت را تغییر دهد اما نکرد
ازدواج مسعود با زنی شبیه خودش روی کاغذ میتوانست ایده مناسبی باشد. شخصیتی ساده، عاشق کار و بایگانی که از جهاتی شبیه مسعود است. اما این تغییر به تحول واقعی شخصیت منجر نمیشود.
از سوی دیگر، سن مهران مدیری باعث شده برخی موقعیتهای عاشقانه و نامزدی در فیلمنامه مصنوعی به نظر برسند. نمیتوان بازیگری نزدیک به ۶۰ سال را بدون تغییر در مناسبات شخصیتی در همان موقعیتهای عاشقانهای قرار داد که در گذشته کارکرد داشتند.
شوخیهای مربوط به خجالت از رفتار عاشقانه، هزینه عروسی یا تعجب از قیمتها هم در همین چارچوب قرار میگیرند.
مخاطب امروز در رستوران با قیمتهای بسیار بالاتر مواجه است. بنابراین وقتی شخصیتی از قیمتهایی تعجب میکند که در دنیای امروز عادی شدهاند، موقعیت به جای خندهدار بودن، بیشتر فانتزی جلوه میکند.
مدیری که زمانی شوخی خلق میکرد، حالا از اینستاگرام شوخی قرض میگیرد
یکی از ناگوارترین تغییرات در مسیر کمدی مهران مدیری همین است. مدیری زمانی شوخیهایی میساخت که پس از پخش وارد جامعه میشدند و حتی بخشی از فرهنگ عمومی میشدند. اما امروز در «مرد سههزار چهره» بخشی از شوخیها از فضای اینستاگرام وام گرفته شدهاند.
نتیجه واضح است: شوخیها سطحی باقی میمانند، پخته نمیشوند، انسجام ندارند و گاهی حتی با فضای کلی سریال همخوانی ندارند. نمونه این شوخی تعداد مهمانهاست؛ جایی که تعداد افراد ابتدا چند نفر است، سپس بیشتر میشود و در نهایت تعداد زیادی مهمان وارد ماجرا میشوند.
این شوخی بیش از آنکه محصول خلاقیت باشد، تکرار الگویی آشناست. وقتی مدیری که زمانی شوخیهایش به جامعه راه پیدا میکرد، امروز برای شوخی به جامعه مجازی مراجعه میکند، میتوان گفت جایگاه تولیدکننده و مصرفکننده طنز تغییر کرده است.
قسمت ششم؛ فاجعه
بیش از یکسوم از قسمتهای «مرد سههزار چهره» گذشته اما سریال همچنان درجا میزند و نتوانسته مسیر مشخصی برای پیشبرد داستان و خلق موقعیتهای طنز پیدا کند.
در قسمت ششم، شوخیهای تکراری و موقعیتهای طنزآمیز به جای سرگرم کردن مخاطب، باعث خستگی او میشوند. مثلاً مزهپرانیهای مسعود شصتچی درباره رنگ سیمهای بمب و پیوند دادن آنها با خاطراتش با همسرش نه تنها طنز مؤثری ایجاد نمیکند بلکه با کشدار شدن، ریتم روایت را هم مختل میکند. به نظر میرسد سازندگان بیشتر به تکرار موقعیتهای کمرمق برای خنداندن مخاطب تکیه کردهاند تا به کیفیت شوخیها و تناسب آنها با داستان توجه.
از سوی دیگر، مطرح کردن رکورد منگنهزنی به عنوان دستاوردی که نام ایران را سربلند میکند، بیش از اینکه طنزی هوشمندانه درباره افتخارات ملی باشد، تمسخر مفهوم افتخار ملی است. طنز تاثیرگذار زمانی شکل میگیرد که با نگاهی دقیق و انتقادی، تناقضهای جامعه را نشان دهد؛ اما در اینجا فاصله ایده اولیه تا پرداخت نهایی آنقدر زیاد است که شوخی به جای موقعیتی بامزه و قابل تامل، محدود به تکرار موقعیتی ضعیف شده است.
بازی نصرالله رادش و حرکات اغراقآمیز او در این قسمت بیشتر به چشم میآید؛ با این تفاوت که این اغراق نه به شخصیتپردازی کمک میکند و نه موقعیتهای کمیک را تقویت میکند. وقتی بازیگر برای خنداندن مخاطب بیش از حد به حرکات بدن، تغییرات چهره و رفتارهای مصنوعی تکیه میکند، نتیجه ممکن است به جای خنده، احساس تحمیل شوخی باشد.
مشکل این است که سریال به جای خلق طنز از دل موقعیت و رفتار شخصیتها، گاهی به اجرای اغراقآمیز و شوخیهای مستقیم پناه میبرد؛ رویکردی که در این قسمت هم نه تنها کیفیت کمدی را بهبود نمیبخشد بلکه مخاطب را از اثر دور میکند.
در مجموع، قسمت ششم نشانهای جدی از تغییر مسیر مجموعه ندارد. با گذشت بیش از یکسوم سریال، انتظار میرود موقعیتهای داستانی پیچیدهتر، شوخیها متنوعتر و شخصیتها در بستر روایت به ظرفیتهای تازهای برسند؛ اما آنچه دیده میشود تکرار الگوهایی است که نه تازگی دارند و نه توان پیشبرد داستان. اگر قرار است «مرد سههزار چهره» مخاطب را همراه کند، صرف حضور شخصیتهای آشنا و تکیه بر حرکات اغراقآمیز و شوخیهای کلامی کافی نیست؛ سریال به ایدههای تازهتر، پرداخت دقیقتر و طنزی نیاز دارد که به جای اصرار بر خنداندن مخاطب، واقعاً موقعیت خندهداری خلق کند.
