آزادسازی مردی که پس از ۲۱ سال انتظار برای قصاص، سرانجام رهایی یافت
آزادسازی مردی که پس از ۲۱ سال انتظار برای قصاص، سرانجام رهایی یافت



روزنامه ایران گزارش می‌دهد: هنگامی که ۱۷ زن و مرد با لباس‌های زندان وارد سالن دادسرای جنایی تهران شدند، وقتی دیدم پاهایشان در زنجیرهای آهنی قفل شده بود، تا حدودی متعجب شدم.

6466430

چند روز پیش اعلام شده بود که مراسم آزادسازی این زندانیان محکوم به قصاص که از سوی اولیای دم مورد بخشش قرار گرفته بودند، با حضور رئیس کل دادگستری استان تهران برگزار خواهد شد، بنابراین انتظار نداشتم که آنها را در چنین شرایطی همراهی کنند.

این ۱۷ زن و مرد که هر کدام سال‌ها با کابوس مرگ در زندان گذرانده بودند، اکنون با گذشت اولیای دم، بار دیگر به زندگی بازگشته و به آنها فرصتی دوباره داده شده است. پس از ورودشان به سالن، همه روی صندلی‌ها نشستند تا به سخنان رئیس کل دادگستری تهران و رئیس دادسرای جنایی گوش دهند.

پس از پایان مراسم، به سراغ مردی رفتم که روی اولین صندلی نشسته بود. قرار بود پس از ۲۱ سال حبس، زنجیرهای زندان را از دست و پایش باز کنند تا وارد دنیایی شود که دیگر برایش نا‌آشنا بود. ۲۱ سال تنهایی در زندان او را به فردی متفاوت تبدیل کرده بود.

از اطرافیانش شنیده بودم که شهر نسبت به روزی که او به زندان افتاده بود، تغییرات زیادی کرده است. به عبارت دیگر، این شهر و مردمش دیگر همان نیستند که او به خاطر داشت. نامش را پرسیدم، نگاهی کرد اما جوابی نداد.

گفتم اگر دوست داری از گذشته‌ات بگو؛ چگونه به اینجا رسیدی؟ باز هم به من نگاه کرد و با مکث گفت: باید برگردم به ۷ هزار و ۶۶۵ روز پیش. کار آسانی نیست زیرا هر لحظه از این ۷ هزار روز را با درد و زندگی گذراندم.

از دوران کودکی‌ات حرف بزن. شاید فکر کنی بچه‌ای شیطان و شرور بودم، اما اینطور نبودم. آرام و سر به زیر بودم. برخلاف بسیاری از پسران که بازیگوش و پرجنب و جوش هستند، من خیلی آرام بودم، اما دنیا هزار چهره دارد و در نهایت مرا به یک قاتل تبدیل کرد و ۲۱ سال از عمرم را با کابوس مرگ تباه نمود.

ناگهان لحنش تغییر کرد و با غمی عمیق ادامه داد: اما من می‌دانستم روزی قاتل خواهم شد.

با تعجب پرسیدم از کجا این را می‌دانستی؟ یک روز با دوستم در خیابان قدم می‌زدیم که او پیشنهاد داد به خانه پدربزرگش برویم تا سری به او بزنیم. قبول کردم و رفتیم، اما به محض ورود، هنوز بند کفش‌هایم را باز نکرده بودم که چهره‌اش در هم رفت و گفت: پسر جان، خیلی مراقب خودت باش. من سایه یک قتل را بر سر تو می‌بینم. روزهای سختی در پیش داری، تا پای چوبه دار خواهی رفت، اما اگر جان سالم بدر ببری، زندگی‌ات بهتر خواهد شد.

و تو باور کردی؟ شنیدن این حرف نفس‌ام را گرفت. حالا که نجات یافته‌ام، امیدوارم باقی عمرم همانطور که پدربزرگ دوستم پیش‌بینی کرده بود، سرنوشت خوبی داشته باشد.

گفتم اگر اعتقاد داشتی چرا پیشگیری نکردی؟ گفت: کاری از دستم برنمی‌آمد، تقدیرم اینگونه رقم خورده بود.

چه کسی را کشتی؟ دلم نمی‌خواهد به آن روزها بازگردم. فقط بگویم که با همسایه‌مان درگیر شده بودم. دعوای ما بالا گرفت و من و برادرم با مرد همسایه زد و خورد کردیم که او به قتل رسید. ماجرایی عجیب بود و آن زمان همه رسانه‌ها درباره این قتل مطلب نوشتند.

سرنوشت برادرت چه شد؟ برادرم آن زمان ۱۷ سال داشت. مدتی به کانون اصلاح و تربیت فرستاده شد و سپس به زندان منتقل گردید. از آنجا که من زن و بچه داشتم، برادرم قتل را به گردن گرفت، اما در تحقیقات بعدی معلوم شد که بی‌گناه بوده و من عامل قتل بودم. من به قصاص و برادرم به ۱۵ سال حبس محکوم شد.

آیا با برادرت در یک زندان بودی؟ در چهار سال اول خیر، اما بعد از مدتی به نزد من آمد و زمانی که حکم آزادی‌اش صادر شد، خودم بدرقه‌اش کردم.

چطور شد که پس از ۲۱ سال اولیای دم تو را بخشیدند؟ من چهار سال پس از جنایت قرار بود آزاد شوم اما ناگهان همه چیز تغییر کرد.

بیشتر توضیح می‌دهی؟ چهار سال بعد از قتل، روزی که ماه رمضان بود، مادر مقتول به ملاقاتم آمد و پرسید: چرا پسرت را کشتی؟ پاسخ دادم اگر حقیقت را بگویم شاید نظرش درباره پسرش تغییر کند. او مکثی کوتاه کرد و گفت: «پس بگذار بگذریم. من داغدار فرزندم هستم و می‌دانم چه سخت است از دست دادن عزیز. نمی‌خواهم تو هم داغدار شوی، به همین دلیل تصمیم گرفته‌ام تو را ببخشم. مرگ تو پسرم را زنده نمی‌کند، اما شاید با بخشش تو روح او آرامش یابد و ثوابش به او برسد.»

یعنی رضایت داد؟ قرار بود سه روز پس از ایام شهادت حضرت علی(ع) بیاید و رضایتش را ثبت کند، اما نمی‌دانم چه سرنوشتی بود که دو روز بعد سکته کرد و فوت نمود و من ۱۷ سال دیگر در زندان ماندم.

بقیه اولیای دم رضایت ندادند؟ با فوت مادر مقتول، دو دختر و دو پسر دیگرش اولیای دم شدند که خواستار اجرای قصاص بودند. چند بار تا پای چوبه دار رفتم اما حکم اجرا نشد تا اینکه مرد خیری به کمک آمد. او هیچ خویشاوندی با من نداشت اما مانند یک عضو خانواده برایم تلاش کرد. سپس با همکاری مسئولان دادسرا و نیکوکاران، اولیای دم به شرط دریافت دیه رضایت دادند و من از مرگ نجات یافتم.

سال‌های زندان را چگونه گذراندی؟ کسانی که حکم قصاص دارند اجازه کار کردن ندارند. من فقط می‌نوشتم؛ درباره زندگی روزمره‌ام، سرنوشت دوستانم، پسر جوانی که هم‌سلولی‌ام بود و حکم قصاصش اجرا شد، قاتلانی که اگر مقتول‌ها به آنها آسیب نمی‌رساندند هیچ‌گاه دست به قتل نمی‌زدند. همه این‌ها را نوشتم و حالا به ۲ هزار صفحه رسیده است. قصد دارم آن را تبدیل به کتاب کنم.

در این مدت همسرت و فرزندانت چه می‌کردند؟ وقتی بازداشت شدم، تازه یک سال از ازدواجم گذشته بود و دخترم نوزاد بود. همسرم کنارم ماند و بسیار تلاش کرد؛ قدردان زحماتش هستم. دخترم اکنون دانشجوی رشته مامایی است و همه این موفقیت‌ها نتیجه زحمت‌های همسرم بود که آرایشگری می‌کرد و خرج زندگی را تامین می‌کرد.

از اینکه آزاد می‌شوی چه احساسی داری؟ هنوز گیجم. شنیده‌ام دنیای بیرون بسیار تغییر کرده است؛ همه چیز عوض شده؛ مردم، خیابان‌ها، سبک زندگی. راستش کمی ترس دارم که چگونه وارد این جامعه شوم؛ نمی‌دانم چگونه باید زندگی کنم، به ویژه اینکه داغ قتل بر پیشانی‌ام حک شده و روحی خسته و فرسوده دارم. سال‌ها سختی کشیده‌ام و زندگی‌ام پر از فراز و نشیب بوده است.

در این سال‌ها بسیاری از عزیزانم را از دست دادم که حتی نتوانستم در مراسم خاکسپاری‌شان شرکت کنم و تنها در تنهایی برایشان گریه کردم. اکنون جز همسر و دخترم کسی را ندارم.

باور کنید حتی از روبرو شدن با دخترم هم می‌ترسم؛ دختری که نتوانستم بزرگ شدنش را ببینم، به او محبت کنم و رابطه‌ای نزدیک داشته باشم؛ این برایم سخت است و نگرانم که آیا می‌توانم پدر خوبی باشم و او مرا بپذیرد یا خیر؟ از خدا شاکرم که زندگی دوباره‌ای به من بخشید اما افکار زیادی در ذهنم می‌چرخد که مرا از روبرو شدن با جامعه و خانواده می‌ترساند.