روزنامه ایران گزارش داد: تنها یک جمله در جریان یک مهمانی خانوادگی کافی بود تا اختلافات نهفته این زوج جوان به صورت کامل نمایان شود.

هنگامی که این زوج وارد شعبه دادگاه شدند، قاضی پس از مطالعه پرونده از زن جوان خواست تا دلایل درخواست طلاق خود را شرح دهد. سحر بدون هیچ تأخیری گفت: «آقای قاضی، من روزی که ازدواج کردم نه آشپزی بلد بودم و نه ادعایی داشتم که بهترین آشپز دنیا باشم، اما کمکم تلاش کردم یاد بگیرم. همسرم اوایل مرا تشویق میکرد، اما مشکل ما از وقتی شروع شد که مادرشوهرم به غذاهای من ایراد گرفت. با اینکه ناراحت شدم، اما به خودم میگفتم او زنی باتجربه و سالخورده است و نباید از انتقادش ناراحت شوم. اما این تنها یک بار نبود؛ کمکم به تمسخر دستپختم پرداخت. نه فقط جلوی شوهرم، بلکه در مهمانیها هم غذای من را مسخره میکرد و هر جا غذای خوشمزهای میخورد، طعنه میزد که کاش عروس من هم دستپخت داشت و بلد بود غذا درست کند. من از این رفتار او خسته شده بودم و شوهرم، رامین، نه تنها به مادرش تذکر نمیداد بلکه از او حمایت هم میکرد.»
قاضی گفت: «دخترم، آرام باش و کمی آهستهتر توضیح بده، الان عصبانی هستی.»
سحر کمی آب نوشید و ادامه داد: «یک روز که خانواده شوهرم مهمان ما بودند، من برای اولین بار غذایی را پختم. قبل از خوردن غذا برایشان توضیح دادم که این اولین بار است که این غذا را میپزم و اگر خوب نشده باشد، لطفاً ببخشند. اما به جای تشویق و تشکر، مادرشوهرم پس از خوردن دو قاشق، بشقابش را کنار گذاشت و با لحن بدی گفت: «خیلی بدمزه است، کاش غذایی را که بلد بودی میپختی.» از این حرف بسیار ناراحت شدم اما سکوت کردم. انگار او عادت داشت همیشه ایراد بگیرد. هر بار که به خانه ما میآمد همین حالت بود و مرتب میگفت غذاهایت بدمزه است و فقط مواد غذایی را هدر میدهی.»
سحر که اشک در چشمانش حلقه زده بود، افزود: «بعد از مدتی، روزی که مهمانی در خانه مادرشوهرم بود و همه فامیل جمع بودند، خاله رامین به محض دیدن رامین گفت: «خاله جان چقدر لاغر شدهای، همه تازهدامادها بعد از ازدواج چاق میشوند، تو چرا اینقدر لاغر شدهای؟» در همان لحظه، مادرشوهرم با صدای بلند جلوی همه گفت: «پسرم همیشه گرسنه است چون زنش بلد نیست غذا درست کند و از پسرم پذیرایی کند. بچهام همیشه گرسنه است، اگر هفته چند روز اینجا نیاید و من برایش غذای خوب نپزم، از گرسنگی مریض میشود.» سپس صدایش را پایین آورد که من نشنوم و با خنده اضافه کرد: باید یک زن دیگر برایش بگیرم!» آقای قاضی، وقتی این حرفها را شنیدم انگار پتکی به سرم خورد، داشتم دیوانه میشدم. به من خیلی توهین شده بود و دیگر نتوانستم در آن جمع بمانم، سریع از خانه مادرشوهر بیرون آمدم و در تمام راه گریه میکردم. بعد هم تصمیم گرفتم از هم جدا شوم. من دیگر نمیخواهم با پسری زندگی کنم که از همسرش حمایت نمیکند. رامین استقلال ندارد، چون شاگرد مغازه پدرش است و خانه را پدرش خریده و هزینههای ما را میدهد، فکر میکنند میتوانند هر طور خواستند با من رفتار کنند.»
قاضی پس از شنیدن این حرفها رو به رامین گفت: «پسرم، حرفهای همسرت را شنیدی؛ چه پاسخی داری؟»
رامین پاسخ داد: «همسرم کمی موضوع را بزرگ میکند، بالاخره مادرم است و کمی حساس است. او از کودکی نسبت به غذا خوردن من حساس بود، چون خودش آشپزیاش خوب است و انتظار دارد سحر هم دستپخت خوبی داشته باشد، همین. من نمیتوانم با مادرم دعوا کنم. او هم خیر مرا میخواهد. سحر باید خودش را با خانواده من وفق دهد. آشپزی یادگرفتنی است و با تمرین میتواند بهتر شود.»
قاضی نیز پس از شنیدن این اظهارات، به آنها توصیه کرد که پیش مشاور بروند و در صورتی که به توافق نرسند، حکم طلاق را صادر کند.
