روزنامه ایران گزارش داد: مرد جوان سرش را به آرامی چرخاند و با دقت تمام، همه گوشه و کنار اتاق را زیر نظر گرفت؛ تمام وسایل خانه به همان ترتیبی که همیشه بود، سر جای خود قرار داشتند. او دوباره به اتاق خواب برگشت و به مرتب کردن روتختی پرداخت. بالشها را کنار هم چید و ملحفه و لحاف که تازه اتو شده بود را صاف کرد. خانهشان همیشه چنین منظم و تمیز بود، چون مهناز، همسرش، اهمیت زیادی به نظافت و نظم میداد.

مرد به گوشهای از اتاق خیره شد، سپس جلوتر رفت و بالای سر جسد همسرش ایستاد. لحظهای خم شد و به چهره سرد و بیجان مهناز نگاه کرد. بدن بیحرکت زن جوان کنار کمد دیواری افتاده بود، گویی که خوابیده باشد. مرد به آرامی کنار او نشست و به صورتش زل زد. زیر لب زمزمه کرد: چرا کار به اینجا کشید؟ نمیخواستم زندگیمان اینگونه پایان یابد. انگشتانش را به هم گره زد و گفت: مهناز، مرا ببخش، من لیاقت تو را نداشتم. اصلاً تقصیر خودت بود که نباید میفهمیدی من به تو خیانت کردهام.
کمکم اشک از گوشه چشمهایش سرازیر شد و روی گونههایش روانه گشت. دستش را دراز کرد، گوشی تلفن همراهش را از زمین برداشت و شماره گرفت، سپس منتظر ماند: «اورژانس بفرمایید.»
با سلامی گفت: «همسرم دچار حادثه شده، لطفاً سریع خودتان را برسانید.»
پس از دادن آدرس که در یکی از محلههای شمال تهران بود، تماس را قطع کرد. وقتی امدادگران اورژانس رسیدند، پس از معاینه سریع، مرگ زن جوان را تأیید کردند. مرد جوان گفت: «من در خانه نبودم، وقتی برگشتم با این صحنه مواجه شدم. به نظر میرسد همسرم قصد داشته از بالای کمد دیواری وسیلهای بردارد، روی چهارپایه رفته و تعادلش را از دست داده و سقوط کرده است.»
با این حال، مرگ مشکوک زن جوان باید توسط امدادگران به پلیس گزارش میشد. دقایقی بعد مأموران اداره دهم پلیس آگاهی وارد خانه شدند. بازجوییها با شوهر مهناز آغاز شد. او همان داستان قبلی را برای پلیس تعریف کرد و تلاش داشت ناراحتی خود را در صدایش و چهرهاش نشان دهد: «برای کاری از خانه خارج شدم، حدود دو ساعت طول کشید و وقتی به خانه برگشتم، هرچقدر زنگ در را زدم، کسی جواب نداد. مهناز همیشه در را برایم باز میکرد، این باعث نگرانی من شد. کلید را در قفل چرخاندم و وارد شدم، اما همسرم نبود. وقتی به اتاق خواب رفتم، با دیدن جسدش شوکه شدم. هرچقدر صدایش کردم، پاسخی نداد. ظاهراً برای برداشتن کفشهای تابستانی از کمد، روی چهارپایه رفته بود که تعادلش را از دست داد و افتاد.»
تیم تحقیق در بررسی صحنه هیچ نشانهای از درگیری یا بهم ریختگی خانه مشاهده نکرد. هیچ خراشی روی بدن زن یا مرد دیده نمیشد. اما نقطهای از ماجرا نامشخص بود. پلیس پرسید اگر مهناز بر اثر سقوط از ارتفاع و ضربه به سر و خونریزی داخلی فوت کرده بود، چرا کبودی و سیاهی دور چشمهایش دیده نمیشد؟ و اگر مرگ ناشی از ضربه بیرونی بود، چرا هیچ اثری از خون در محل حادثه نبود؟
اگرچه همه شواهد به وقوع یک حادثه اشاره داشت، اما تمیزی و مرتب بودن خانه به وضوح صحنهسازی را نشان میداد و همین موضوع تیم جنایی را به شک انداخت. افسر پرونده که فرضیه قتل را در ذهن مرور میکرد، به بازپرس کشیک حاضر در صحنه مراجعه کرد و پس از مشورتی کوتاه، تصمیم گرفته شد مرد جوان به عنوان مظنون به قتل بازداشت شود. محمود که رنگ به رخسارش نمانده بود، سعی میکرد بیگناهی خود را ثابت کند اما با خونسردی ساختگی و چهرهای که نشان میداد چند روز دیگر قرار است بگوید «اشتباه گرفتید، من بیگناهم!»، اجازه داد دستبند به دستانش بسته شود و سپس با خودرو پلیس به اداره آگاهی منتقل گردید.
رابطه پنهانی
تحقیقات تیم جنایی نشان داد مهناز رئیس یکی از شعب بانک معتبر در تهران بود و شوهرش محمود نیز شغل آزاد داشت و از نظر مالی وضعیت خوبی داشتند، بنابراین اختلاف مالی به عنوان علت حادثه کنار گذاشته شد. تحقیقات درباره مهناز نشان میداد وی زنی تحصیلکرده، اهل خانواده و معقول بود و هیچ رابطه پنهانی نداشت. اما بررسیهای بیشتر درباره محمود، راز یک رابطه عاشقانه مخفی را برملا کرد. او از دو سال قبل با زنی به نام فرنوش رابطهای پنهانی داشته و تلاش میکرد این موضوع را از همه، به ویژه همسرش مخفی نگه دارد.
این رابطه عاشقانه مخفیانه انگیزه قوی برای یک جنایت محسوب میشد. با آگاهی از این ماجرا، افسر پرونده که ابتدا نسبت به گناهکار بودن یا نبودن محمود تردید داشت، حالا به یقین رسید که بازداشت او درست بوده است.
یک روز صبح، افسر پرونده درخواست کرد محمود از بازداشتگاه به اداره دهم پلیس آگاهی منتقل شود. وقتی محمود روبرویش نشست، با نگاهی مستقیم گفت: «به خاطر فرنوش این قتل را انجام دادی؟»
مرد جوان با شنیدن این جمله شوکه شد. هرگز تصور نمیکرد راز رابطه پنهانیاش به این سرعت فاش شود. سرش را پایین انداخت و به نظر میرسید به دنبال پاسخ مناسب برای گمراه کردن افسر باشد. اما هرچه در ذهن آشفتهاش جستجو کرد، نتوانست جوابی بیابد و مجبور شد حقیقت را بگوید. وقتی سکوت طولانی شد، افسر پرونده با نگاهی نافذ که انگار افکارش را میخواند، گفت: «نگران نباش، من وقت کافی دارم، هر وقت خواستی جواب بده، اما مراقب باش راستش را بگویی، چون این برای تو بهتر است.»
محمود که در این چند روز بازداشت دیگر توان مقاومت نداشت، اعتراف کرد: «من همسرم را کشتم. ظاهراً زندگیمان خوب بود اما مدتی بود که دیگر به او علاقه نداشتم. از وقتی با فرنوش آشنا شدم، دل به او دادم و همه قرارهایی که با مهناز گذاشته بودم را فراموش کردم. فقط جسمم گاهی در خانه بود اما فکر و دلم پیش فرنوش بود. این روزها، فرنوش مرتب از من میخواست تکلیف رابطهمان را روشن کنم و من نمیدانستم چگونه از مهناز جدا شوم.»
او افزود: «با این حال، هرگز فکر نمیکردم مهناز از این رابطه خبر داشته باشد تا آن روز بعدازظهر بد که مهناز به من گفت برای خرید جاکفشی به بازار برویم. من گفتم حوصله ندارم و نمیآیم، اما مهناز اصرار داشت که با هم برویم. میگفت جاکفشیمان کوچک است و مجبور است کفشها را روی هم بگذارد و نیمی از کفشها هم در کمد دیواری است.»
ترس از آبرو
مهناز اصرار داشت، من مخالف بودم و همین باعث دعوا شد. ناگهان مهناز با صدای بلند گفت: اگر آن دختره از تو خواسته بود با او بیرون بروی، فوراً قبول میکردی، اما وقتی من میگویم طفره میروی.
صدای مهناز مانند صدای زنگ در گوشم میپیچید: «اگر آن دختره میخواست، آن دختره، دختره!»
مگر ممکن بود مهناز از ماجرا باخبر شده باشد؟ من تلاش کرده بودم این موضوع را از او پنهان کنم. خواستم کتمان کنم، اما مهناز گفت: «بیخود انکار نکن، مدتی است میدانم رابطه پنهانی داری. فقط تا حالا نمیخواستم به رویت بیاورم. حالا که همه فهمیدند و آبرویت رفت، میفهمی جواب خوبیهای من این نبود. خودت هم میدانی هرچه داری از من است اما خیلی ناسپاسی.»
اگر مهناز ماجرا را لو میداد، موقعیتم پیش دوستان، آشناها و خانواده از بین میرفت. آبرویم میرفت و همه میگفتند «چطور با داشتن چنین همسری به او خیانت کردی؟»
درگیری ما در اتاق خواب اتفاق افتاد. همانطور که مهناز با گریه حرف میزد، ناگهان دستم به سمت بالشی که روی تخت خواب بود رفت. آن را برداشتم و روی صورتش گذاشتم. دیگر نفهمیدم چه کردم. چند دقیقه طول کشید و وقتی به خودم آمدم، دیدم مهناز نفس نمیکشد. من همسرم را کشته بودم. چند دقیقه کنار جسد نشستم، سپس از خانه بیرون رفتم. حدود دو ساعت طول کشید. در ذهنم سناریوهای مختلفی ساختم تا راز را پنهان کنم. ابتدا تصمیم گرفتم طلاهای مهناز را بردارم و بگویم سارق وارد خانه شده و او را کشته است. اما بعد فکر کردم دوربینهای جلوی در ورود و خروج ماجرا را ثبت کردهاند و خیلی زود حقیقت فاش میشود.
سپس ناگهان ایدهای به ذهنم رسید؛ تصمیم گرفتم ماجرا را یک حادثه نشان دهم. چهارپایه را نزدیک کمد بردم و جسد همسرم را کنار آن گذاشتم تا به نظر برسد او از چهارپایه افتاده و به همین دلیل جان باخته است. خانه را کاملاً تمیز و مرتب کردم که هیچ نکته مشکوکی باقی نماند و فکر کردم راز قتل تا ابد مخفی میماند. اما همان شب دستگیر شدم و مدارکی به دست آمد که باعث شد به قتل همسرم اعتراف کنم.
پس از اتمام تحقیقات، متهم در دادگاه کیفری محاکمه و به قصاص محکوم شد.
