چرا همه می‌خواهند انسان دیگر فکر نکند؟ داستانی که نمی‌دانید
چرا همه می‌خواهند انسان دیگر فکر نکند؟ داستانی که نمی‌دانید



6عصر ؛ نهال موسوی – تصور کنید سال ۱۴۱۰ است. یک فیلم‌ساز جوان جمله‌ای ساده می‌نویسد و آن را به یک ابزار هوش مصنوعی یا بهتر بگوییم در آن زمان به یک هوش برتر می‌سپارد: «فیلمی دربارهٔ پیرمردی تنها، در سبک کیارستمی، نود دقیقه، با پلان‌های بلند و جاده‌های پرپیچ‌وخم.» تنها چند دقیقه بعد، فیلم آماده است.

نور‌بندی درست انجام شده، ریتم به خوبی تنظیم شده است، و مکث‌ها دقیقاً در جای مناسب خود قرار دارند. فیلم در یک جشنواره پذیرفته می‌شود، یک منتقد آن را ستایش می‌کند و تماشاگران با چشمانی اشک‌آلود سالن را ترک می‌کنند. اما هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید مشکل فیلم کجاست. و ایراد فیلم دقیقاً در همین نقطه نهفته است.

کیارستمی زمانی که دوربین را داخل ماشین گذاشت و خودش از قاب بیرون رفت، ریسک بزرگی کرد. وقتی پایان فیلم «طعم گیلاس» را به تماشاگر سپرد، ممکن بود اعتبارش به خطر بیفتد. هنر بزرگ از همین «احتمال خراب شدن» نشأت می‌گیرد. ماشین‌ها اما قمار نمی‌کنند، چون چیزی برای از دست دادن ندارند. آن‌ها میانگین هزاران فیلم را تحویل می‌دهند و ما آن را خلاقیت می‌نامیم. اما این خلاقیت نیست، بلکه تقلید ارزان‌قیمت است.

امروزه از هر تریبونی فریاد زده می‌شود: این کار را به هوش مصنوعی بسپارید. تدوین را به فلان ابزار بسپار، فیلم‌نامه را به بهمان ابزار، یادداشت‌ها را بسپار، حتی موضوع فیلم را.
بخشی از این توصیه‌ها بی‌ضرر است؛ مثلاً ترجمه، خلاصه‌سازی و انجام کارهای تکراری با ابزارهای هوش مصنوعی دستاوردهای بسیار زیادی را در کوتاه‌ترین زمان برای ما فراهم کرده‌اند.

اما کسی که تدوین را صرفاً «کاری فنی» می‌داند، هرگز یک نما را به خاطر یک احساس قربانی نکرده است. تدوین یعنی انتخاب کردن اینکه کدام لحظه باید حفظ شود و کدام لحظه باید حذف گردد.

فیلم‌نامه یعنی نگاه یک انسان مشخص به جهان. وقتی حتی این‌ها را هم به هوش برتر بسپاریم، آنچه برای ما باقی می‌ماند هنر نیست، بلکه نوشتن دستور (پرامپت) و تماشای خروجی آن است.

واژه‌ای که برای این ماجرا انتخاب شده، خود گویای واقعیت است: برون‌سپاری. این کلمه از دنیای شرکت‌ها آمده و منطق آن روشن است: کارهای جانبی را به بیرون بسپار تا بر روی کار اصلی تمرکز کنی.

اما اینجا، آنچه به بیرون می‌سپاریم کار حاشیه‌ای نیست، بلکه خود «کار اصلی» است. تصور کنید تدوین‌گری که سال‌هاست تدوین نکرده و فقط از ابزار می‌خواهد «ریتم این صحنه را بهتر کن». روزی کارگردان می‌پرسد چرا این نما باقی ماند و آن یکی حذف شد، و او تنها پاسخ می‌دهد «چون ابزار بهتر تشخیص داد». در آن روز، او دیگر تدوین‌گر نیست، بلکه پیام‌رسان است.

مهارتی که برون‌سپاری شود، زنگ خطر به صدا درمی‌آورد و روزی پیمانکاری بهتر از تو خواهد دانست کار چگونه باید انجام شود. آن زمان نه می‌توانی نتیجه را ارزیابی کنی، نه جایش را تغییر دهی.

داستان چیست که همه می‌خواهند انسان دیگر فکر نکند!

در این شرایط، تکلیف نقد چیست؟ نقد یعنی گفتگو درباره انتخاب‌های انسانی: چرا این پایان انتخاب شد؟ چرا سکوت در این لحظه گذاشته شد؟ چرا این صحنه حذف شده است؟ اگر انتخابی وجود نداشته باشد، نقد چیزی جز اظهار نظرهای ساده مانند «خوشم آمد» یا «دوست نداشتم» نخواهد داشت؛ درست مثل نظر دادن درباره طعم یک کنسرو.

اما این موضوع را دست‌کم نگیرید: در چنین دنیایی نقد نمی‌میرد، بلکه بی‌مشتری می‌شود، مگر اینکه کسی ایستاده و بگوید این اثر چه نکته‌ای را ندیده، کدام ریسک را نپذیرفته و کجا صرفاً شبیه چیزی است که پیش‌تر دیده‌ایم. و این توانایی را کسی که فقط خروجی یک ماشین را دیده باشد، ندارد.

از همه بدتر، رفتار اخلاقی این ماجراست. اگر موفق شدی، «ایده من بود». اگر شکست خوردی، «ابزار بد بود، برو سراغ ابزار بعدی». انسانی که هر شکست خود را به برنامه نسبت دهد، هیچ‌گاه نمی‌پرسد «کجا اشتباه کردم». کسی که این پرسش را نکند، هرگز پیشرفت نخواهد کرد. تصور کنید کارگردانی فیلمی ساخته که فروشی ندارد و دوربین را مقصر می‌داند. خنده‌دار به نظر می‌رسد، اما دقیقاً همین را هر روز با عباراتی مثل «پرامپت بد» می‌شنویم.

پس باید پرسید این هیاهو را چه کسی می‌خواهد؟ شرکت‌هایی که ارزش بازارشان بر پایه یک روایت ساخته شده است. سرمایه‌گذارانی که روایت «اگر عقب بمانی» را بهترین ابزار فروش می‌دانند.

مدیرانی که فکر کردن کارمند را هزینه می‌دانند، نه سرمایه. و البته مردمی که واقعاً خسته شده‌اند و از بار تصمیم‌گیری فراری‌اند و کسی برایشان راه فرار می‌فروشد.

این پیام تصادفی به اهمیت چندانی نرسیده است. هر کسی که از «فکر نکردن» ما سود می‌برد، بلندگوی قدرتمندتری دارد. حتی یکی از همین ابزارهای هوش مصنوعی که من از آن سوال کردم، اعتراف کرد که در این ماجرا ذی‌نفع است؛ صداقتی که شاید کمتر کسی در این صنعت نشان می‌دهد.

آینده محتمل‌تر این نیست که همه تماشاگر خروجی ماشین شوند. احتمال بیشتر این است که بازار از محتوای یک‌شکل اشباع شود و تنها چیزی که کمیاب باقی می‌ماند، چیزی باشد که ماشین به آن دسترسی ندارد: لحن یک نویسنده، شناخت یک محله، زبانی خاص، و جرئت ریسک کردن و باختن.

این فقط یک پیش‌بینی است و بستگی به انتخاب مخاطبان و سیاست‌های پلتفرم‌ها دارد. اما تا آن روز، تصمیم با ماست. باید تصمیم بگیریم چه چیزهایی را به هوش مصنوعی بسپاریم و همواره کلیدواژه «چرا؟» را همراه خود داشته باشیم.