زن خیانتکار با کمک معشوقش شوهرش را کشت
زن خیانتکار با کمک معشوقش شوهرش را کشت



روزنامه ایران نوشت: زن میانسالی با برگه‌ای در دست وارد اتاق افسر پلیس شد، صدایش خسته و نگران بود و با سلامی گفت: «چند هفته پیش پسرم سیاوش برایم پیامک فرستاد و در آن خداحافظی کرد. گفت که برای کاری به ترکیه می‌رود و به مدت مدیدی نمی‌تواند با من تماس بگیرد. برایم خیلی عجیب بود چون تا به حال این طور خداحافظی نکرده بود.»

با وجود این، صبر کردم تا خودش تماس بگیرد اما وقتی غیبتش طولانی شد و خبری از او نشد، نگرانی‌ام بیشتر شد. از طرفی دلم برای دیدن نوه‌هایم تنگ شده بود، بنابراین با عروسم تماس گرفتم تا هم به خانه‌شان بروم و هم درباره پسرم سوال کنم، ولی عروسم به تلفن جواب نداد.

بعد به خانه‌شان رفتم و متوجه شدم بدون اطلاع به خانه رفته‌اند و هیچ آدرسی ندارم. به همین دلیل به اینجا آمدم تا از شما بخواهم که آدرس عروسم را پیدا کنید تا بتوانم نوه‌هایم را ببینم.»

افسر پلیس با شنیدن این حرف‌ها به فکر فرو رفت. ذهنش بیشتر درگیر پسر زن بود تا عروس و نوه‌ها، زیرا تجربه چندین ساله‌اش نشان می‌داد که وقتی کسی با پیامک از خانواده‌اش خداحافظی کرده و خبر سفر می‌دهد، اغلب پشت این موضوع داستان ناخوشایندی نهفته است. چطور ممکن است فردی فقط با یک پیامک کوتاه، خبر سفر خارجی‌اش را به والدینش بدهد و حتی تماس تلفنی هم نگیرد؟

افسر جوان که مشغول فکر بود، رو به زن میانسال کرد و گفت: «مادر، ابتدا باید شکایت مفقود شدن پسرت را ثبت کنی.»

زن میانسال که انتظار چنین حرفی را نداشت، متحیر شد چون او فقط برای پیگیری دیدار نوه‌ها به اینجا آمده بود. حالا مجبور بود شکایت مفقود شدن پسرش را اعلام کند. این جمله افسر، دلش را شکست و با خودش فکر کرد: «یعنی برای پسرم اتفاقی افتاده؟» و این نگرانی به شدت او را درگیر کرد.

زن خیانتکار با کمک معشوقش شوهرش را کشت

کشف رابطه پنهانی عروس با مرد غریبه

با ثبت شکایت زن میانسال، تحقیقات شروع شد و اولین قدم بررسی شماره تلفن عروس خانواده بود. خیلی زود مشخص شد که او با مرد متأهلی به نام فرامرز در ارتباط است. همچنین با استعلام از اداره گذرنامه معلوم شد سیاوش از کشور خارج نشده است و هیچ دلیلی برای خروج غیرقانونی این مهندس تحصیلکرده وجود نداشت. در مدت غیبت نیز هیچ برداشت بانکی از حساب او انجام نشده بود.

صالح عبدی‌نژاد، عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انتظامی و مطالعات اجتماعی که در آن زمان افسر رسیدگی‌کننده پرونده بود، درباره جزئیات ماجرا گفت: «در تحقیقات مشخص شد همسر سیاوش رابطه‌ای با مرد متأهلی به نام فرامرز دارد.»

وی ادامه داد: «همسر فرامرز را شناسایی و به اداره چهارم پلیس آگاهی احضار کردم. زنی جوان، متین و باوقار بود. وقتی درباره شوهرش پرسیدیم بدون مقدمه گفت: «مدت‌هاست به همسرم مشکوکم. بعضی شب‌ها به بهانه کار به خانه نمی‌آید و چند روز قبل چند شب غایب بود. وقتی هم آمد بسیار پریشان بود.»

بازداشت مرد جوان به ظن قتل

«وقتی از زن جوان پرسیدیم همسرت کجاست، گفت که با من آمد و جلوی اداره آگاهی ایستاده است. بنابراین از او خواستیم به شوهرش بگوید داخل بیاید. با توجه به مدارک و اظهارات همسر فرامرز، احتمال دخالت او در ناپدید شدن سیاوش قوی شده بود. به همین دلیل به جای اتلاف وقت و دادن فرصت به او، تصمیم گرفتیم برای جلوگیری از نابودی شواهد، او را بازداشت کنیم.»

صالح عبدی‌نژاد افزود: «با اینکه آن شب به یک جشن عروسی دعوت بودم، اما مثل همیشه کار را مقدم بر امور شخصی دانستم. در فاصله‌ای که فرامرز وارد اداره شد، با بازپرس پرونده هماهنگ کردم و دستور بازداشت او را گرفتم.»

«تحقیقات را از او شروع کردم. اضطراب و نگرانی در چهره‌اش آشکار بود و مشخص بود عذاب وجدان دارد. چند ساعت بعد لب به اعتراف گشود و به قتل سیاوش با همکاری همسر وی اعتراف کرد.»

آرایشگر خیانتکار که با مشتری‌اش همدست شد

فرامرز گفت: «زن سیاوش آرایشگر بود و برای کاشت ناخن به خانه ما می‌آمد و از همین طریق با من آشنا شدم. ارتباط ما بیشتر شد تا اینکه روزی به من گفت شوهرش به او شک دارد و ممکن است ما را بگیرد، پس باید دست به کار شویم.»

به گفته همسر فرامرز، سیاوش عادت داشت وقتی به خانه می‌آمد مستقیم به یخچال برود و دلستر بخورد. همسرش از این عادت سوءاستفاده کرد و داخل دلستر چندین قرص ریخت. وقتی سیاوش دلستر را خورد و بی‌هوش شد، مینو خانه را ترک کرد و من با کلیدی که از قبل داشتم وارد شدم. اما برخلاف انتظارم، وقتی وارد خانه شدم سیاوش بیدار بود و ناچار با او درگیر شدم و او را کشتم. می‌خواستم جسدش را در بیابان‌های اطراف تهران رها کنم اما موفق نشدم و می‌ترسیدم کسی مرا ببیند و راز قتل فاش شود.»

دفن جسد در باغی در شهریار

فرامرز ادامه داد: «نمی‌دانستم چه کنم. یک باغ در شهریار را برای 10 روز اجاره کردم و جسد را در انتهای باغ دفن کردم و پس از چند روز باغ را تحویل دادم و دیگر به آنجا نرفتم. فقط می‌خواهم هر چه سریع‌تر همسر سیاوش را بازداشت کنید. اگر او با من تماس بگیرد و متوجه خاموش بودن گوشی‌ام شود، شک می‌کند و ممکن است فرار کند.»

او همچنین گفت که همسر مقتول برای اینکه خانواده شوهرش به غیبت او مشکوک نشوند، چند روز بعد از گوشی شوهرش پیامکی برای مادرشوهرش فرستاد و از او خداحافظی کرد و نوشت که به ترکیه می‌رود و قادر به تماس نیست و به محض بازگشت اطلاع می‌دهد.»

باغی که به برج تبدیل شده بود

افسر پرونده گفت: «یکی از عجیب‌ترین اتفاقات زمانی رخ داد که برای پیدا کردن جسد به شهریار رفتیم. بلافاصله پس از اعتراف فرامرز، با بازپرس جنایی هماهنگ کردم و دستور بازداشت همسر مقتول را گرفتم. همزمان به همراه فرامرز به باغ مورد نظر رفتیم تا جسد را کشف کنیم. چون چند ماه از ماجرا گذشته بود، مجبور شدیم خیابان‌های اطراف باغ‌های چند هزار متری را جستجو کنیم.»

فرامرز با دقت به خانه‌ها نگاه می‌کرد. هوا کاملاً تاریک شده بود که از راننده خواست جلوی خانه‌ای در حال ساخت توقف کند و گفت: «همین خانه است.» اما وقتی من این باغ را اجاره کردم، یک خانه قدیمی داخل آن بود که حالا به ساختمانی نیمه‌ساز تبدیل شده بود.

نگاهی به ساختمان انداختم؛ کار ساخت به مرحله بتن‌ریزی رسیده و کارگران مشغول کار بودند. وقتی با صاحب ملک تماس گرفتیم و ماجرا را گفتیم، او از شدت ترس و ناراحتی نزدیک بود سکته کند و گفت در گودبرداری هیچ مورد مشکوکی ندیده‌اند و التماس کرد اگر بخواهیم اینجا را خراب کنیم، خیلی متضرر می‌شود.»

کشف جسد در باغچه قدیمی

صالح عبدی‌نژاد گفت: «موضوع بسیار پیچیده بود. بدون کشف جسد پرونده ناقص می‌ماند و تخریب و حفاری با شرایط موجود بسیار دشوار بود. از متهم خواستم محل دقیق دفن جسد را نشان دهد. او مدعی بود قبلاً استخری در آنجا بوده و جسد را آنجا دفن کرده که این حرف غیرممکن به نظر می‌رسید چون کارگران در حفاری استخر باید جسد را پیدا می‌کردند.»

«در نهایت از صاحب ملک خواستم نقشه قدیمی خانه را بیاورد. نقشه را مقابل فرامرز گذاشتم و خواستم با توجه به نقشه و در ورودی، محل دفن جسد را نشان دهد. او محل انتهای خانه را علامت زد و گفت آنجا جسد دفن شده است. سپس دو نقشه قدیمی و جدید را روی هم گذاشتیم و محل دقیق باغچه‌ای در انتهای ساختمان بین دو درخت تنومند به دست آمد. خوشبختانه باغچه به دلیل موقعیتش تخریب نشده بود و فقط گلکاری شده بود.»

بلافاصله چند کارگر را به محل فرستادیم تا حفاری کنند. سه متر پایین رفتند اما جسد پیدا نشد. کلافه شده بودیم و اگر جسد پیدا نمی‌شد مجبور بودیم کل خانه را حفاری کنیم. فرامرز اصرار داشت جسد همانجاست اما من چندان به حرفش مطمئن نبودم و احتمال دادم می‌خواهد ما را گمراه کند. در نهایت از کارگران خواستم کمی بیشتر حفاری کنند. آنها که دوباره شروع کردند، اولین تیشه به سنگ بزرگی برخورد کرد.

یادم آمد متهم گفته بود جسد زیر تخته سنگی است. وقتی سنگ را برداشتند، جسد پیدا شد. نفس راحتی کشیدم چون حالا پرونده کامل شده بود.

وقتی به اداره برگشتیم، همسر مقتول دستگیر شده بود و خیلی زود اعتراف کرد. به خودم گفتم اگر آن روز مادربزرگ برای دیدار با نوه‌هایش پیگیر نمی‌شد، شاید راز این جنایت برای مدت‌ها ناشناخته می‌ماند.»