هفت صبح: تجربه تماشای «سیاوش» پیش از رسیدن به صحنه، از همان ابتدا به یک آزمون دشوار تبدیل میشود؛ تماشاگران باید خودروی خود را در پارکینگی دورتر از محل اجرا پارک کنند، سپس مسافتی طولانی را پیاده طی نمایند و پس از رسیدن به مجموعه، با مشکلات دیگری دست و پنجه نرم کنند. قرار است یکی از تراژدیهای پرمحتوای شاهنامه را ببینیم، اما نخستین تراژدی همین شرایط نامناسب استقبال و پذیرایی مخاطبان است. کنسرتنمایش «سیاوش» به کارگردانی حسین پارسایی در زمین تنیس باشگاه انقلاب برگزار میشود، جایی که به نظر میرسد ظرفیت فروش بلیت بیش از حد مدنظر قرار گرفته و امکانات رفاهی برای مخاطبان، کماهمیت جلوه داده شده است. این نمایش با بلیتهای گرانقیمت، قبل از شروع بخش قابلتوجهی از انرژی و حوصله تماشاگران را میگیرد و پس از آغاز نیز تنها به سختی این تجربه ناخوشایند را جبران میکند.

مسافتی طولانی برای رسیدن به صندلی خود
نخستین نشانه ضعف جدی برنامهریزی، فاصله زیاد پارکینگ تا محل اجرا است. تماشاگرانی که برای گذراندن شبی فرهنگی به اینجا آمدهاند، مجبورند پیادهروی طولانی و طاقتفرسایی را بدون هیچ تمهیدی برای سالمندان یا افراد دارای محدودیت حرکتی تحمل کنند. وضعیت سرویسهای بهداشتی نیز بسیار نامطلوب است؛ تعداد کم، نظافت ضعیف و عدم پیشبینی امکانات بهداشتی موقت متناسب با جمعیت، تصویری بسیار تأسفبار از مدیریت مجموعه ارائه میدهد.

اما مشکلات به اینجا ختم نمیشود. صندلیهای سفت و ناراحت، سرمای هوای آزاد و دید محدود در بعضی ردیفها، تجربه تماشاگر را به شدت دشوار میکند. برای اجرایی با این تعداد مخاطب و قیمتهای بالا، فراهم کردن حداقل امکانات رفاهی و آسایش ابتداییترین و الزامیترین وظیفه برگزارکنندگان است. نکته عجیب آن است که در تولیدات پرهزینه، گاهی کوچکترین جزئیات تبلیغاتی به دقت برنامهریزی میشود اما ابتداییترین نیازهای مخاطب به حاشیه رانده میشود.
تأخیرهایی که صبر تماشاگر را میسوزاند
زمان اعلامشده روی بلیت بهنظر بیشتر جنبه پیشنهادی دارد تا تعهدی واقعی. علاوه بر تأخیر ۴۰ دقیقهای که ما تجربه کردیم، گزارشهای متعددی از مخاطبان حاکی از شروع اجرا با تأخیرهای ۳۰ تا ۴۵ دقیقهای است. این تأخیرها برای نمایشی طولانی، آن هم در فضای سرد و روی صندلیهای ناراحت، کاملاً غیرقابلقبول است.

بینظمی در ورود تماشاگران، رفتوآمد مکرر در حین اجرا، گفتگوهای بلند و مصرف خوراکیها تمرکز بیننده را بر هم میزند. بخشی از این رفتارها ناشی از فرهنگ تماشاگران است، اما مدیریت اجرا موظف است قواعد مشخصی برای ورود، نشستن و حفظ سکوت برقرار کند. در چنین شرایطی، تماشاگر باید همزمان مراقب صحنه، رفتوآمد افراد و سرمای محیط باشد که نتیجه آن تجربهای پراکنده و آشفته است؛ تجربهای که پیش از هر داوری درباره کیفیت هنری نمایش، امتیاز زیادی از آن میکاهد.
حماسهای که بر صحنه جان نمیگیرد
«سیاوش» با پشتوانه یکی از غنیترین روایتهای ادبیات فارسی، ظرفیت خلق نمایشی عمیق و تکاندهنده را دارد؛ داستانی سرشار از عشق، سوءظن، خیانت، پاکی و سرنوشت محتوم که میتواند با نگاهی امروزی، مخاطب را در دل یک تراژدی انسانی قرار دهد. اما کارگردان بیشتر به بازآرایی ظاهری داستان اکتفا کرده است. استفاده از مکعبهای صحنه، نورپردازیهای نمایشی و تصاویر ویدیویی، جای خلاقیت و نوآوری در میزانسن را پر کردهاند. طراحی بصری گاهی به مجموعهای از جلوههای پراکنده و بیارتباط با درام تبدیل میشود؛ حتی لحظه عبور سیاوش از آتش، یکی از مهمترین و درخشانترین سکانسهای داستان، فاقد شکوه، تنش و دراماتیک بودن لازم است.

کیفیت بازیها نیز یکدست نیست. حضور بازیگران شناختهشده به خودی خود ضمانت خلق شخصیتهای باورپذیر نیست. برخی بازیگران به بیان پرطمطراق دیالوگها پناه میبرند و برخی دیگر در انتقال پیچیدگیهای روانی شخصیتها ناکام میمانند. ریتم کند و کشدار اجرا نیز فرصت شکلگیری تعلیق و درگیری مخاطب با داستان را از بین میبرد. در نتیجه داستانی که باید تماشاگر را درگیر سرنوشت قهرمان خود کند، گاهی به بازگویی نمایشی پرزرقوبرق اما سطحی و آشنا تقلیل مییابد.
صدایی که از نمایش پیش میزند
در میان این آشفتگی، چند قطعه اجرا شده توسط علی زندوکیلی لحظات دلپذیر و قابل توجهی خلق میکند. صدای گرم و بیان موسیقایی او برای دقایقی فضای سرد و یکنواخت اجرا را زنده میکند و مخاطب را با احساسی همراه میسازد که خود نمایش در خلق آن چندان موفق نیست. البته همین لحظات نیز ضعف اصلی کنسرتنمایش را آشکار میکند؛ موسیقی بیشتر به عنوان فرصتی برای استراحت و فاصله گرفتن از درام عمل میکند تا عنصری جداییناپذیر از ساختار نمایشی اثر.
«سیاوش» با تمام امکانات تبلیغاتی، بازیگران مطرح و سرمایه قابل توجهی که دارد، در خلق تجربهای ماندگار و تاثیرگذار ناکام میماند. تلختر آنکه در پایان، چیزی که بیشتر در ذهن مخاطب باقی میماند، مسیر طولانی و خستهکننده بازگشت به پارکینگ، صندلیهای ناراحت و چند دقیقه آواز خوش و دلنشین علی زندوکیلی است. برای نمایشی با چنین ادعاهایی، این کارنامه چندان افتخارآمیز نیست.