حاکمی که گاهی حرف دل می‌زند و قاتلی که ناگهان اشک می‌ریزد!
حاکمی که گاهی حرف دل می‌زند و قاتلی که ناگهان اشک می‌ریزد!



عصرایران: مردی که با خشونتی تمام نامزد آن زن غربتی را به قتل می‌رساند، در هنگام بیماری همسرش اشک می‌ریزد. این صحنه به هیچ وجه قرار نیست جنایت او را توجیه کند، بلکه نشان می‌دهد حتی در وجود فردی با چنین پیشینه‌ای نیز می‌توان نشانه‌هایی از عاطفه و احساس پیدا کرد.

photo_2026-11-07_19-44-49

کنکاش در گوشه‌های تاریک تاریخ همیشه به منظور نقل قصه‌هایی از گذشته نیست. گاهی تاریخ به بستری تبدیل می‌شود برای پرداختن به مفاهیمی که هرچند ریشه در گذشته دارند، اما همچنان در زندگی امروز نیز جاری‌اند.

ظلم و ستم، عشق و شکنجه، نابرابری و مقاومت در برابر قدرت، این‌ها مفاهیمی نیستند که مختص دوره‌ای خاص باشند. با این حال، برای روایت این موضوعات گاه ناچاریم به گذشته بازگردیم و به دورانی سفر کنیم که مناسبات قدرت، محدودیت‌های اجتماعی و فاصله‌های طبقاتی، بیش از هر زمان دیگری سرنوشت انسان‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دادند.

«سرخ و سیاه» عنوان سریال تازه آیدا پناهنده است که از همان ابتدا هدف خود را با مخاطب واضح می‌کند. قرار نیست با یک روایت تاریخی به معنای معمول آن روبرو شویم یا تاریخ موضوع اصلی قصه باشد.

آنچه از اهمیت برخوردار است، سرگذشت چند جوان است که در میان مناسبات ناعادلانه زمان خود، دل به یکدیگر می‌بندند و درست در زمانی که فکر می‌کنند می‌توانند سرنوشت خود را رقم بزنند، نیرویی بیرونی مانع رسیدنشان به آرزوهایشان می‌شود. این داستان از زبان طاووس، دختر نوروز، روایت می‌شود.

او ابتدا از زندگی پدر و مادرش سخن می‌گوید؛ عشقی که میان آن‌ها شکل گرفت و ظلم حاکم و اطرافیانش که در نهایت این دلدادگی را به جدایی کشاند. اما روایت در همین نقطه متوقف نمی‌شود و به زندگی خود طاووس می‌رسد؛ دختری که او هم دل به عموزاده‌اش می‌بندد، اما گویا تاریخ قصد ندارد به او فرصت تجربه سرنوشتی متفاوت را بدهد.

بار دیگر همان قدرت و همان مناسبات ظالمانه وارد ماجرا می‌شوند و جدایی دیگری را رقم می‌زنند. اما «سرخ و سیاه» ویژگی دیگری نیز دارد که می‌توان آن را یکی از ویژگی‌های جهان داستانی آیدا پناهنده به شمار آورد.

او به شخصیت‌هایی که خلق می‌کند، حتی آن‌هایی که ظاهراً در نقش ضدقهرمان قرار دارند، اجازه می‌دهد ابعاد انسانی خود را نشان دهند. در دنیای او کمتر می‌توان شخصیتی یافت که کاملاً سیاه یا سفید باشد. مخاطب ممکن است از رفتار یک کاراکتر عصبانی شود، اما به سختی می‌تواند از تمامی وجود او متنفر بماند.

پناهنده حتی در شخصیت‌های منفی به دنبال یافتن انگیزه‌ها و تناقض‌هایی است که آن‌ها را از یک تیپ داستانی صرف خارج می‌کند.

حاکم با وجود تمام ستمگری‌هایش، گاهی سخنانی می‌گوید که نمی‌توان به راحتی نادرستی آن‌ها را پذیرفت. او از ثروتمندان انتظار دارد که نسبت به طبقات پایین‌تر احسان کنند و در صحنه‌ای دیگر، برای رعیت، به ویژه زن رعیت در آن زمان، گاهی ارزش و شان بیشتری نسبت به طبقه بالادست قائل است. این تناقض در شخصیت آقا نصر نیز دیده می‌شود.

مردی که با خشونتی بی‌رحمانه نامزد آن زن غربتی را به قتل می‌رساند، در زمان بیماری همسرش اشک می‌ریزد. این صحنه نه برای توجیه جنایت او، بلکه برای نشان دادن آن است که حتی در وجود فردی با چنین پیشینه‌ای نیز می‌توان رگه‌هایی از عاطفه و احساس یافت.

پناهنده به جای تقسیم آدم‌ها به دو گروه خیر و شر، مخاطب را با پیچیدگی‌های رفتار انسانی روبرو می‌کند. البته نشان دادن وجوه انسانی شخصیت‌های ظالم به معنای تبرئه آن‌ها نیست، بلکه فرصتی است برای درک پیچیدگی مناسباتی که انسان‌ها را در موقعیت‌های گوناگون قرار می‌دهد. در چنین جهانی، شاید مسئله اصلی صرفاً بد بودن یک فرد نباشد، بلکه قدرت و مناسباتی است که به او امکان ظلم کردن می‌دهد.