روزنامه همشهری گزارش داد: چند روز پیش مرد جوانی با مرکز فوریتهای پلیسی ۱۱۰ در منطقه شهرری تماس گرفت و به کارآگاهان اطلاع داد: دوستش چند روز پیش به سفر خارج از کشور رفته و کلید آپارتمانش را به او داده بود تا هر روز برای گربهاش آب و غذا ببرد. اما امروز ظهر که به خانه رفت، متوجه بههمریختگی وسایل شد و دید گاوصندوق شکسته شده و همه دلارها و سکههای داخل آن به سرقت رفته بود.

با حضور تیم تجسس پلیس آگاهی در محل سرقت، تحقیقات دقیق آغاز گردید. کارآگاهان هنگام بررسی خانه، یک تکه کاغذ تاخورده را در انتهای راهروی منتهی به اتاق خوابها پیدا کردند. این کاغذ رسید تراکنش کارتخوان یک ابزارفروشی در جنوب تهران بود؛ قبضی به مبلغ ۱۵ میلیون تومان که نشان میداد پنج ساعت پیش از وقوع سرقت، یک دستگاه دیلم و پتک خریداری شده است. شواهد حاکی از آن بود که این خرید توسط سارق انجام شده است.
سارق تازهکار
بررسی فیش بانکی نشان داد که یک پسر جوان این خرید را با کارت بانکی شخصی خود انجام داده است. تصاویر دوربین مداربسته نشان میداد که او جوانی حدوداً ۳۳ ساله و شیکپوش است و پس از شناسایی هویت او معلوم شد هیچ سابقه کیفری ندارد.
سارق که نامش سامان است، در یک خانه اجارهای در شرق تهران دستگیر شد و در بازرسی از مخفیگاهش، تمام طلاها، ارزها، دیلم، پتک و چند جفت پلاک جعلی کشف گردید. او در بازجوییها به سرقت میلیاردی اعتراف کرد و به دستور بازپرس شعبه دهم دادسرای ویژه سرقت، برای تحقیقات بیشتر در اختیار مأموران اداره آگاهی قرار گرفت.
مشاوره در زندان
سامان، ۳۳ ساله و دارای مدرک فوقدیپلم حسابداری است و برای نخستین بار وارد دنیای جرم شده است. او میگوید یک ملاقات ساده با دوست قدیمیاش در زندان مسیر زندگیاش را کاملاً تغییر داد.
پروندهات نشان میدهد که هیچ سابقه کیفری نداری؟
دقیقاً همین طور است. تا شش ماه پیش در یک شرکت خصوصی به عنوان حسابدار مشغول بودم و زندگی آرام و آبرومندی داشتم.
پس چطور به اداره آگاهی کشیده شدی؟
بعد از اینکه شرکت ورشکست شد و حقوقم عقب افتاد، بیکار شدم. برای جبران ضرر وارد بازار ارز دیجیتال شدم اما سرمایهام کاملاً از بین رفت. بدشانسی پشت بدشانسی؛ صاحبخانه هم اجاره را نداد و بدهیهایم بالا رفت. نمیدانستم چه کنم. به زندان رفتم و در ملاقات با دوست قدیمیام مشاوره گرفتم که مرا به راه بدی کشاند.
چرا از یک زندانی مشورت گرفتی؟
او همخدمتی من بود؛ پسری که همیشه پولدار بود و ماشینهای گرانقیمت سوار میشد. هر روز در اینستاگرام استوری ماشینهای مدل بالایش را میگذاشت. چندی پیش شنیدم به جرم سرقت مسلحانه به زندان فشافویه افتاده است. به سالن ملاقات رفتم تا شاید کمکم کند و او گفت: «بنشین تا از پشت میلهها فرمول پولدار شدن را به تو یاد بدهم!»
چه پیشنهادی به تو داد؟
گفت کارمندی تو را به جایی نمیرساند و به جای تلاش بینتیجه، باید گروهی تشکیل دهی. او از داخل زندان صفر تا صد ماجرا را به من وصل کرد و شماره دو برادر سارق ماشین و یک جاعل پلاک را داد که کارشان تمیز است.
بعد چه اتفاقی افتاد؟
فکر کردم با یک پکیج کامل از یک خلافکار حرفهای روبرو هستم. طبق مشورت، به سراغ دو برادر رفتم و یک ماشین سرقتی از آنها اجاره کردم. سپس به ابزارفروشی رفتم و لیست وسایلی که دوست زندانیام داده بود را تهیه کردم. با ماشین سرقتی و ابزار به محل سرقت رفتم.
چطور خانهای در شهرری را انتخاب کردی؟
دوستم در زندان گفته بود باید خانهای را انتخاب کنم که چراغهایش خاموش باشد. چند روز آن خانه را زیر نظر داشتم؛ چراغها خاموش و پردهها کشیده بود. متوجه شدم کسی آنجا نیست و مطمئن شدم صاحبخانه سفر است. وسایل را خریدم و با آموزشهایی که دیده بودم وارد خانه شدم اما یک اشتباه باعث گرفتاریام شد.
چه اشتباهی؟
فکر نمیکردم گیر بیفتم چون واقعاً خلافکار نبودم. از وقتی وارد خانه شدم بدنم میلرزید از استرس زیاد. اموال قیمتی را برداشتم و میخواستم خارج شوم که ناگهان گربه صاحبخانه از زیر مبل پرید روی پایم. آنقدر ترسیدم که هول شدم و زمین خوردم. رسید خرید دیلم و پتک از جیبم افتاد و من بدون اینکه متوجه شوم محل را ترک کردم و به همین راحتی دستگیر شدم.
الان چه حسی داری؟
حس میکنم چقدر احمق بودم. یک شبه نه تنها پولدار نشدم بلکه تمام زندگی، آبرو و آیندهام را با یک مشورت نادرست از دست دادم.
