روزنامه ایران گزارش داد: مدتی پیش رهگذران ناگهان صدای درگیری دو مرد را در خیابان شنیدند. ماجرا خیلی سریع اتفاق افتاد؛ مرد جوانی تیغ موکتبری را از جیبش بیرون کشید و چند ضربه به سمت مرد میانسالی که با او درگیر بود وارد کرد. تیغ تیز به بدن مرد اصابت کرد و او روی زمین افتاد.

خون زیادی از مرد میانسال جاری بود و شاهدان بیدرنگ با اورژانس و پلیس تماس گرفتند. مأموران پلیس و امدادگران به محل حادثه اعزام شدند، ولی معاینات اولیه نشان داد که مرد میانسال جان خود را از دست داده است. این جنایت به بازپرس کشیک قتل پایتخت و تیم بررسی صحنه جرم اطلاع داده شد و خیلی زود اطراف محل درگیری با نوارهای زرد رنگی که روی آنها نوشته شده بود «ورود به صحنه جرم ممنوع» محصور گردید.
تصاویر دوربینهای مداربسته اطراف محل حادثه بازبینی و تصویر متهم شناسایی شد. وقتی تصویر مرد جوان به همسر مقتول نشان داده شد، او با ناباوری گفت: این پدرام، پسرمان است.
پس از شناسایی هویت متهم، کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی پایتخت به خانه پدرام رفتند، اما او قبل از رسیدن آنها فرار کرده بود. تحقیقات ادامه یافت و مشخص شد که پدرام از کشور خارج شده است. بنابراین مکاتبات با پلیس بینالملل آغاز شد و مدتی بعد خبر رسید که پدرام توسط پلیس ترکیه بازداشت و به ایران بازگردانده شده است. با این سرنخ، کارآگاهان جنایی او را در فرودگاه دستگیر و به اداره آگاهی منتقل کردند.
پدرم هرگز مرا دوست نداشت
مرد جوان درباره زندگی خود و آنچه مسیرش را تغییر داد و باعث شد پدرش را به قتل برساند، گفت:
از همان کودکی فهمیدم پدرم به من و مادرم محبت نمیکند. با اینکه تنها فرزند خانواده بودم، انگار پدرم از من خوشش نمیآمد. هر چه بزرگتر شدم، فاصله ما بیشتر شد؛ پدرم تنها به دنبال کسب درآمد بود ولی ما سهمی از پولهای او نداشتیم. خانهای که خریدند نصفش به نام مادرم بود، اما پدرم به بهانه اینکه میخواهد آن خانه را بفروشد و با پولش خانه و مغازهای برای مادرم بخرد، آن را به نام خودش کرد. اما نه خانه را فروخت و نه جایگزینی خرید؛ فقط سهم مادرم را از دستش گرفت. از کودکی و نوجوانی متوجه فریبکاریهای پدرم شده بودم، به همین دلیل سعی کردم روی پای خودم بایستم و ثروتمند شوم.
شغلت چه بود؟
اول کارهای مختلف انجام میدادم تا پولی به دست بیاورم، اما کمکم به یک دلال حرفهای تبدیل شدم؛ طلا، سکه، زمین و هر چیز قابل معاملهای میخریدم و وقتی قیمتها بالا میرفت میفروختم. با این روش پول زیادی به دست آوردم و برای خودم خانه و ماشین خریدم. وقتی رفتار پدرم بدتر شد، از خانهاش بیرون رفتم و تنها زندگی کردم. البته از دور مراقب مادرم بودم. تا اینکه فهمیدم پدرم وصیت کرده که پس از مرگش تمام اموالش وقف شود و هیچ سهمی برای من و مادرم باقی نگذارد. این موضوع مرا بسیار ناراحت کرد، نه برای خودم بلکه برای مادرم که سالها با او زندگی کرده بود و سهمی نداشت.
یعنی به همین خاطر او را کشتی؟
نه، اصلاً قصد کشتن نداشتم. از رفتارهایش عصبانی بودم و بارها به او تذکر دادم که با من و مادرم درست رفتار کند، ولی توجهی نمیکرد. اختلافاتمان زیاد شد و او مرا تهدید به قتل کرد. یک بار گفت: «رفتم تحقیق کردم، اگر تو را بکشم چند ماه در زندان میمانم و بعد آزاد میشوم و میتوانم اموال تو را تصاحب کنم.» پدرم فردی سلطهطلب بود و میخواست همه تحت فرمانش باشند. نمیتوانست ببیند کسی وضع مالی خوبی دارد و به همین دلیل با من مشکل داشت. باورش سخت است که پدری به اموال پسرش چشم داشته باشد و بخواهد او را بکشد تا اموالش را تصاحب کند. همه این رفتارها باعث شد از او کینه بگیرم.
متأهلی؟
در آستانه ازدواج بودم. با دختری آشنا شدم و تصمیم داشتیم ازدواج کنیم که این حادثه رخ داد.
از روز حادثه بگو؟
مدتی بود که خانهام را تعمیر میکردم و آن روز برای خرید چند قلم کالا از خانه خارج شدم. در راه بازگشت پدرم را دیدم که با ماشین در حال حرکت بود. او به من گفت بیا سوار شو تا حرف بزنیم، اما من قبول نکردم. سپس پیاده شد و سعی کرد مرا به زور سوار ماشین کند. در همین حین گفت: «باید تو را بکشم تا از دستت خلاص شوم.» برای دفاع از خودم، کاتر بنایی که داشتم را از جیبم بیرون آوردم و به سمتش پرتاب کردم. فکر نمیکردم که کشته شود.
بعد از قتل چه کردی؟
فرار کردم؛ زمینی به ترکیه رفتم تا از آنجا به بلغارستان و سپس لندن بروم. ویزای شینگن داشتم اما در مرز ترکیه پاسپورتم را گرفتند و اجازه ورود ندادند. در ترکیه اگر سفر به کشوری به هر دلیلی لغو شود، دیپورت میشوی. من هم دیپورت شدم و وقتی به ایران برگشتم، بازداشت شدم به اتهام قتل.
فکر میکنی چرا زندگیات در سن جوانی به اینجا رسید؟
شاید اگر پدرم از کودکی محبت بیشتری به من نشان میداد و رفتار بهتری داشت، این وضعیت پیش نمیآمد. من تنها میخواستم زندگی عادی و سادهای کنار پدر و مادرم داشته باشم، اما نشد. از نظر مالی مستقل بودم و فقط توجه و محبت میخواستم. بارها به خارج از کشور سفر کردم و میتوانستم آنجا زندگی کنم ولی به خاطر خانوادهام برگشتم. هرچند رفتار پدرم چنین بود، اما دوستش داشتم و نمیخواستم چنین پایان تلخی برایش رقم بخورد. باید بگویم تمام ماجرا در ۳۰ ثانیه رخ داد و اگر در آن ۳۰ ثانیه خودم را کنترل کرده بودم، هرگز قاتل نمیشدم و پدرم را نمیکشتم. من تنها فرزند خانواده بودم. پدرم نیز تنها فرزند بود و پدر و مادرش فوت کردهاند. حالا من ماندهام با پروندهای که اولیای دم ندارد و نمیدانم چه سرنوشتی در انتظارم است. فقط من ماندهام با دنیایی از عذاب وجدان.
