روزنامه ایران گزارش داد: مردی تکیده، لاغراندام و ریزجثه است که چهرهاش نشاندهنده درد عمیقی در درونش است. سیاهی بخت و اقبال تنها موهایش را تار نکرده بلکه در تمام وجودش سایه افکنده است. با وجود اینکه سن و سالی از او گذشته، اما هنوز باورش سخت است که در سن ۶۰ و چند سالگی به جرم قتل و جنایت در اداره آگاهی بنشیند و مورد بازجویی قرار گیرد.
غم و اندوه او تنها به خاطر جرمش نیست، بلکه بیشتر نگران همسرش است که مدتهاست با بیماری سرطان درگیر است. او با دستبند پشت یکی از میزهای اداره دهم پلیس آگاهی نشسته و اتهامش قتل دوستش است.
از همان ابتدا که شروع به صحبت کرد، گریهاش گرفت. اظهار پشیمانی و ناراحتی میکرد از اشتباهات سالهای گذشتهاش و همچنین جنایتی که چند روز پیش رخ داده بود. گفت: «خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا میرود دیوار کج. من هم قدم اول را اشتباه برداشتم و حالا در این سن و سال باید طعم تلخ زندان و مجازات را بچشم.»
به تدریج سخنانش روانتر شد و در حالی که اشکهایش را با دستان زمختش پاک میکرد، به جزئیات قتل اشاره کرد که تیم جنایی را چند روز قبل به صحنه قتل در منطقه وردیج غرب تهران کشانده بود.
وقتی پرسیدم آیا با مقتول آشنایی داشتی؟ پاسخ داد: «او دوستم بود. سالها با هم دوست بودیم. البته ابتدا همکار بودیم و همین همکاری باعث دوستیمان شد.»
*چگونه این دوستی به قتل رسید؟
او گفت: «این تقصیر خودم بود. من قصد نداشتم او را بکشم. او مرا اذیت میکرد و در منگنه قرار داده بود. راستش را بخواهید برایم پاپوش درست کرد. هرگز فکر نمیکردم دوست چند سالهام چنین نقشهای بکشد و با یافتن نقطه ضعف، از من اخاذی کند.»
ادامه داد: «اجازه دهید از ابتدا توضیح دهم. یک روز هوشنگ (مقتول) مرا به خانهاش دعوت کرد. وقتی وارد شدم، او را کنار خانمی نسبتاً جوان دیدم که قلیان میکشید. آن خانم را معرفی کرد و گفت مهمانش است. بعد به من هم تعارف کرد که قلیان بکشم. با اینکه وضع مالی خوبی نداشتم و مشکلات مالی زیادی هم داشتم، اما من هم مواد مصرف میکردم و مشروب مینوشیدم.»
او افزود: «هوشنگ هم مثل من اهل خوشگذرانی و مشروب بود. آن روز مشغول صحبت بودیم که متوجه شدم آن خانم جوان میخواست با من صمیمی شود. من زیاد توجه نکردم ولی گهگاه قلیان را از من میگرفت و خودش استفاده میکرد. کمکم حرف و شوخی را با من شروع کرد و من غافل از اینکه هوشنگ مخفیانه در حال فیلم گرفتن از ماست، سر صحبت و شوخی را باز کرده بودم.»
*چرا فیلم میگرفت؟
گفت: «آن روز نفهمیدم، اما چند روز بعد وقتی فیلمها و عکسها را برایم فرستاد، شوکه شدم. پرسیدم اینها چیست؟ گفت میخواهم با اینها از تو اخاذی کنم. اول فکر کردم شوخی میکند چون ما آنقدر با هم دوست بودیم که تصور چنین کاری را نمیکردم. پرسیدم چه میخواهی؟ گفت هرچه میگویم باید انجام دهی. پرسیدم اگر انجام ندهم چه؟ گفت این فیلمها را به همسرت میفرستم.»
او ادامه داد: «شنیدن این حرف من را شوکه کرد. همسرم سرطان داشت و در اوج شیمیدرمانی بود. وضعیت روحی او بسیار بد بود. همسرم بسیار به من حساس بود و اگر میفهمید با زن دیگری حرف زدهام، حالش بدتر میشد. او سالها به من اعتماد داشت و اگر این عکسها و فیلمها را میدید، اعتماد سی ساله ما نابود میشد و من بیآبرو میشدم.»
*آیا به خواستهاش تن دادی؟
پاسخ داد: «مجبور بودم، چون پای همسرم در میان بود. نمیخواستم حالش بدتر شود. وقتی به هوشنگ گفتم چه میخواهی، گفت پول نمیخواهم، اما باید برایم مشروب بخری. یا از رستوران بهترین غذاها را سفارش میداد و من باید هزینه را میدادم، یا وسایل مختلف میخرید و میگفت پولش را حساب کن. در واقع مدام از من باجخواهی میکرد و من که وضع مالی خوبی نداشتم و همسر بیمار و دو فرزند داشتم، دیگر طاقت این رفتار را نداشتم.»
*شغلت چیست؟
گفت: «کارگر خدماتی هستم. در خانههای مردم کار میکردم و سختی کشیدم، اما بیشتر درآمدم را باید صرف باج دادن به هوشنگ میکردم. خسته شده بودم و دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. اگر باج نمیدادم همسرم میفهمید و اگر میدادم، پولی برای خودم و خانوادهام نمیماند.»
*روز حادثه چه اتفاقی رخ داد؟
او گفت: «به هوشنگ گفتم برویم بیرون شهر صحبت کنیم و مشروب بخوریم. سوار پژو هوشنگ شدیم و به سمت وردیج رفتیم. کنار ماشین بساط پهن کردیم که مشروب بخوریم، اما هوشنگ گفت در بطری باز نمیشود و از من خواست چاقویی که در داشبورد است بیاورم. آن روز من کلی خوراکی خریده بودم و هزینه مشروب را هم دادم، و بابت این موضوع خیلی ناراحت بودم.»
ادامه داد: «وقتی داشبورد را باز کردم و چاقو را دیدم، ناگهان فکری به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم هوشنگ را با چاقو تهدید کنم تا فیلمها را از گوشیاش پاک کند. چاقو را برداشتم و از ماشین بیرون آمدم. به سمت هوشنگ رفتم و چاقو را روی گلویش گذاشتم و گفتم دست از اخاذی بردار.»
او افزود: «گفتم گوشیات را بده تا عکسی که از من گرفته پاک کنم، اما هوشنگ خواست خودش را از دست من رها کند و با ناسزا مرا تحقیر کرد، که ناگهان گردنش را کج کردم و شاهرگش پاره شد.»
*بعد از آن چه کردی؟
گفت: «وحشتزده شدم و خیلی ترسیدم. باورم نمیشد دوستم را کشتهام. وقتی نفسش قطع شد، گوشیاش را برداشتم و پیاده فرار کردم.»
*چطور دستگیر شدی؟
او گفت: «پس از فرار، یک موتورسوار که از آن منطقه عبور میکرد، هوشنگ را روی زمین افتاده دید. اول فکر کرد حالش بد شده اما وقتی نزدیک شد، خونریزی شدید و مرگ او را دید. فوراً به کانکس پلیس پایین جاده وردیج رفت و ماجرا را گزارش داد.»
*چند روز بعد دستگیر شدی؟
او ادامه داد: «من فرار کردم، اما پلیس متوجه شد که آن روز همراه هوشنگ بودهام و هویتم را شناسایی کردند. وقتی به خانه خانوادهام رفتند و دیدند چند روزی به خانه نیامدهام، بیشتر به من شک کردند.»
گفت: «من در جایی مخفی شده بودم تا قضیه فراموش شود. فکر میکردم ردی از خودم نگذاردهام، اما چند روز بعد پلیس به سراغم آمد و دستگیر شدم. همان موقع به خاطر عذاب وجدان اعتراف کردم.»
*اگر بازداشت نمیشدی، راز قتل را فاش میکردی؟
او گفت: «عذاب وجدان هر لحظه مرا رها نمیکرد. اشتباههای زیادی مرتکب شدم و الان به خاطر قتلی که انجام دادم واقعاً پشیمانم. اما همسرم بیمار بود و میترسیدم اگر برای من اتفاقی بیفتد، حال او بدتر شود و اتفاق ناگواری رخ دهد.»
