چرا تصمیم گرفتم به پژمان درس عبرتی بدهم تا دیگر به ناموسم نگاه نکند
چرا تصمیم گرفتم به پژمان درس عبرتی بدهم تا دیگر به ناموسم نگاه نکند



روزنامه ایران گزارش داد: با به صدا درآمدن زنگ مدرسه، مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و به همراه دو تن از همکلاسی‌هایش از مدرسه خارج شد. چند قدمی از مدرسه فاصله نگرفته بود که المیرا با اشاره‌ای به سمت دیگر خیابان گفت: «نگاه کن، دوباره این پسره آمده اینجا. گناه داره، چرا اذیتش می‌کنی وقتی این همه تو را دوست دارد؟ تو هم یک بار روی خوش به او نشان بده.»

4457063

امید مدتی طولانی بود که مقابل مدرسه می‌آمد و مهسا را تا خانه‌اش همراهی می‌کرد. چند بار علاقه‌اش را به او ابراز کرده بود اما مهسا پاسخ نداده بود. بالاخره آن روز حرف‌های المیرا تأثیر گذاشت و مهسا که از امید خوشش آمده بود، خجالت را کنار گذاشت و تصمیم گرفت با او صحبت کند.

از آن روز، ارتباط عاشقانه امید و مهسا آغاز شد. با گذشت چند سال، امید و مهسا به نامزدهای جاودانه تبدیل شدند و تقریباً همه می‌دانستند که آنها عاشق یکدیگرند. اما یک روز گرم تابستانی، حادثه‌ای تلخ رخ داد.

آن روز، امید و مهسا با هم بودند که تلفن امید زنگ خورد. ناگهان رنگ از صورتش محو شد و با عصبانیت، بدون آنکه حرفی به مهسا بزند، از او جدا شد و رفت. دلهره عجیبی قلب مهسا را فرا گرفت. به یاد مزاحمت‌های پژمان افتاد؛ یکی از همسایگان محل که با اینکه می‌دانست سال‌هاست او با امید دوست است، چندین بار راهش را سد کرده و پیشنهاد دوستی داده بود. کم کم این مسئله به گوش امید رسید و رفتار او تغییر کرد. مهسا در افکار خود غرق بود که امید با صورتی زخمی بازگشت و گفت: «تا او هست، مزاحم ناموس مردم نشود.»

با شنیدن این جمله، انگار دنیا روی سر مهسا خراب شد. امید ادامه داد: «دو تا خط رویش انداختم تا بفهمد حساب کار دستش بیاید. فکر کرده با قمه آمده و من ازش می‌ترسم.»

مهسا دست زخمی امید را پانسمان کرد و هنوز یک ساعت از ماجرا نگذشته بود که تلفن امید زنگ خورد؛ تلفنی که خبر از یک جنایت می‌داد. پسر جوان وحشت زده فرار کرد تا پلیس او را دستگیر نکند. او مهسا را تا نزدیکی خانه‌شان رساند و خودش به سمت خانه مادربزرگش رفت. اما عذاب وجدان به سراغش آمد و نهایتاً 24 ساعت بعد خود را مقابل اداره آگاهی دید. به مأمور جوانی که در ورودی ایستاده بود، گفت: «من یک نفر را کشته‌ام و می‌خواهم خودم را معرفی کنم.»

چند دقیقه بعد، روبه‌روی افسر کشیک قتل اداره دهم قرار گرفت و به قتل پژمان اعتراف کرد. تمام مدت گریه می‌کرد و زیرلب گفت: «بیماری دو قطبی دارم، دست خودم نیست. نمی‌خواستم او را بکشم.»

اختلافت با پژمان چه بود؟

او می‌خواست مرا تحقیر کند. می‌دانست من در محل محبوب هستم و می‌دانست که مهسا دوست دختر من است، اما با این حال مزاحمت ایجاد می‌کرد و می‌خواست رابطه ما را خراب کند.

چند سال با مهسا دوست بودی؟

۱۲ سال

چرا ازدواج نکردید؟

من بیماری داشتم و مهسا از این موضوع آگاه بود، به همین دلیل به من گفته بود تا هر زمان که خواستم با من رفاقت می‌کند اما ازدواج نه.

انگار پژمان با تو دوست بود؟

ظاهر ما مشکلی نداشت و او به خانه ما می‌آمد و کنار بساط من می‌نشست، اما وقتی می‌رفت پشت سرم حرف می‌زد. چند بار هم قصد داشت حال مرا بگیرد، ولی هر بار خبرش به من می‌رسید و من پیش دستی می‌کردم. او حسادت می‌کرد چون من از همه نظر از او بهتر بودم و می‌خواست مرا تحقیر کند و در محل بگوید که من دوست دختر امید را از دستش گرفته‌ام.

شب حادثه چه اتفاقی افتاد؟

پژمان آمده بود برای دعوا و قمه همراه داشت. من هم از داخل موتورسیکلم چاقو بیرون کشیدم و برای دفاع از خودم آماده شدم. او قمه را به سمت من پرتاب کرد و من با چاقو به دستش زدم که زخمی شد. بعد از آن، سوار موتور دوستش شد و محل را ترک کرد. وقتی می‌رفت حالش خوب بود و من فکر می‌کردم مثل همیشه که دعوا می‌کردیم و طرف زخمی می‌شد، این بار هم پژمان زخمی شده است، اما این بار قضیه فرق کرد و روی تلخ زندگی را به من نشان داد.